عروسک سوزان و آناهیتا

همونجور که قبلاً گفتم چهار سالگی وقتی می خواستن پای چپم رو عمل کنن که ربات پام رو به اندازه سه سانت کِش بیارن تا هر دو پام به یک اندازه بشه، منو بیمارستان مُسلمی شیراز بستری کردن، علیرغم بیماری قلبی ای که داشتم ولی برعکس همه بچه هایی که اونجا بستری بودن شر و شور بودم و به قول معروف با زبون چرب و نرمم همه رو به طرف خودم جذب کرده بودم (خاله کوچیکم همیشه بهم می گفت شیرین زبون و بعضی وقتا ازم می پرسید: شیرین زبونی یا زبون دراز؟ منم با قاطعیت تمام می گفتم شیرین زبون و زبونمو یکم در می اوردم و می گفتم ببین دراز نیست).

بچه های تو بیمارستان همشون گریه می کردن، بد غذا بودن، نق می زدن و اونایی هم که بیمار قلبی بودن، همه یا بی حال و کبود رو تخت افتاده بودن یا بی هوش زیر اکسیژن بودن ولی من یکی کُلِ بخش زیر پام بود، یه لحظه آروم نبودم و دائماً با شیرین زبونیام (شایدم زبون درازی هام) دل دکترا و پرستارا رو می بُردم و همش دکترا می گفتن: قلب اینو عمل نکنین اگه عملش کنین می میره و حیفِ بچه به این فعالی که مشکلش اونقدرا حاد نیست رو زیر تیغ جراحی ببرید (چون اصلاً با کودکان بیمار قلبی قابل مقایسه نبودم). یادمه یه پرستار بود همیشه می اومد منو معاینه می کرد یه بار بهم گفت می خوای صدای قلبتو بشنوی و اونجا بود که اولین بار با گوشی صدای ضربان قلب خودمو شنیدم. یادمه عمه ام می اومد ملاقاتم و وقتی میان وعده می دادن مثلاً هندونه یا خربزه که می دادن، توی پیشدستی به تکه های کوچولو کوچولو تقسیمش می کرد و با چنگال دونه دونه می ذاشت تو دهنم، یه قاچ من یه قاچ خودش و هر قاچی که می ذاشت تو دهنم می گفت این هواپیما (مثلاً) هواپیمای بابابزرگه می خواد فرود بیاد و منم تا اونجایی که می تونستم دهنمو باز می کردم تا هواپیمای بابابزرگم فرود بیاد و همینطوری با این کلک همه غذاها رو به خوردم می دادن، یا مامانم که برام کمپوت گیلاس می خرید همینجوری هواپیما، هواپیما می ذاشت تو دهنم؛ عاشق کمپوت گیلاس بودم، هنوز هم گیلاس از میوه های موردعلاقمه.


اما بعد از عملِ پام دیگه مثه قبل اونقدر شارژ نبودم چون پام تو گچ بود و داغ می شد و بخیه هام درد می کرد، مامانم می گه خیلی گریه می کردی و پاهاتو می کوبیدی زمین که از توی گچ درش بیاری و می گفتی پاهام حس نداره.

وقتی از بیمارستان مرخص شدم، مامانم دوتا عروسک برام خرید، یکیشون عروسک سوزان بود که بزرگتر بود و وقتی روشنش می کردی آواز می خوند یکی دیگش هم عروسک آناهیتا بود که کوچکتر از اون یکی بود ولی راه می رفت و گوشواره هاش روشن خاموش می شد و آواز می خوند.

عروسک آناهیتا   عروسک سوزان

مامانم تعریف می کنه می گه وقتی برات عروسکا رو روشن می کردم ناراحت می شدی و می گفتی خاموشش کن دوست ندارم آواز بخونه؛ خودم خیلی این چیزی رو که مامانم می گه یادم نمیاد، ولی احساس می کنم چون فکر می کردم عروسکم خوشحاله و می تونه راه بره اما من درد داشتم و نمی تونستم راه برم به همین خاطر یه حسادت کودکانه در وجودم باعث می شده از شنیدن آواز عروسکام آزرده خاطر بشم. خلاصه هرچی بود گذشت، اما خیلی سخت گذشت؛ تا چند مدت بعد از باز کردن گچ پام، احساس می کردم پامو رو ابر می ذارم و با گریه به مامانم می گفتم انگار دارم رو ابر راه می رم و بعدش هم که پوشیدن کفش های طبی ادامه داشت. مامانم می گه زمانی که از کفش های طبی که وسطش میله داشت استفاده می کردی می بایست شبانه روز می پوشیدی (حتی موقع خواب) و تو موقع خوابیدن اینقدر پاهاتو می زدی زمین تا کفشاتو دراری و بعد راحت می گرفتی می خوابیدی.

اون موقع که مامانم برام عروسک سوزان و آناهیتا رو خرید این عروسک تازه تو بازار اومده بود و اکثر دختر بچه ها می خریدن، یادمه دختر عموم هم وقتی عروسک های منو دید خوشش اومد و یه عروسک مدل سوزان خرید. بعد از یه مدت عروسکای هر دوتامون از ناحیه پا مجروح شدن چون پاهاشون رو ضعیف ساخته بودن و تا یه ذره باهاش وَر می رفتی می شکست و از جا در می اومد، البته مال من کمتر آسیب دید ولی مال دختر عموم کامل شکست و از جاش در اومد به طوری که زن عموم براش دوتا پای پارچه ای دوخت، اما پای عروسک من هنوز سر جاشِ یعنی مامانم یه چیزی شبیه شلوارک براش دوخت و دوتا پاهای عروسکمو به بالاتنه اش وصله زد یه جورایی عروسک سوزانم دچار ضایعۀ نُخایی شد و دیگه نمی تونست بِایسته فقط می تونستم یه جا تکیه اش بدم و بشینه. هنوز عروسکمو دارم، هم سوزان هم آناهیتا، ولی دیگه هیچکدومش راه نمی ره و صدا نمی ده و از بس که پشت پنجره اتاقم آفتاب بهشون خورد موهاشون ریخت و کمی تا قسمتی دچار کچلی شدن.

با وجود اینکه خاطره خوبی از سوزان و آناهیتا ندارم و با دیدنشون یاد عمل پام و زجرایی که کشیدم می افتم ولی بازم خاطرِشون برام عزیزه، چون به هر حال یادآور کودکیم هستن و همیشه تو طاقچه اتاقم گذاشتمشون و دلم نمیاد به کسی بدمشون.


/ 0 نظر / 12 بازدید