شیطنت های بچگی + شیطنت های دوران مدرسه

دوران راهنمایی از اون دورانی بود که خیلی شیطنت می کردیم؛ یعنی تو مدرسه معلمی نبود که ما سوژه اش نکرده باشیم. واسه مسخره کردن هر کدوم از معلما یه تیکه ای داشتیم.

یه معلم ادبیات فارسی داشتیم خیلی سوسولی حرف می زد و همیشه شلوارشو زیادی بالا می کشید، طوری که پاچه های شلوارش تو هوا بود؛ همیشه بچه ها زنگ تفریح تو کلاس راه می رفتن و پاچه های شلوارشونو تا زانو بالا می کشیدن و سرشونو با اطفار اینور و انور تکون می دادن و پلک چشمهاشونو با عشوه باز و بسته می کردن و خلاصه اداشو در می اوردن و ما کلی می خندیدیم.

یه معلم دیگه داشتیم باردار (حامله) بود، چند ماه اولِ سال اومد مدرسه بعد رفت برای زایمان و دیگه نیومد؛ زنگ تفریح که می شد بچه ها کیسه های ساندویچاشونو باد می کردن می ذاشتن زیر مانتوهاشون و شکمشونو می دادن جلو و دست به کمر راه می رفتن و ادای این بیچاره رو در می اوردن.

سال سوم راهنمایی یه ناظم داشتیم که همیشه مقنعشو کج و کوله سرش می کرد و لبه ی بالای مقنعه اش همیشه تیز بود و این برای بچه ها شده بود سوژه ی خنده، که چرا این لبه ی مقنعه اش اینقد تیزه!؟ همیشه بچه ها مقنعه هاشونو کج می کردن سرشون و با کف دو دست لبه ی مقنعه شونو تیز می کردن و می گفتن علامت استاندارد خانم ناظم؛ و غش غش می خندیدند.

مقنعه اش یه چیزی تو این مایه ها بود.

خوب همه ی اینا یی که گفتم شیطنت بچه های مدرسه بود اما شیطنت های خودم:

یادمه احسان (داداش سومیم) از کشمش لای پلو بدش می اومد؛ کوچیک که بودم یه روز مامانم ناهار عدس پلو با کشمش درست کرده بود و برای احسان ناهار کشیده بود که بخوره و بره مدرسه، ولی احسان بهونه گرفت که من نمی خورم چون کشمش توشه و مامانم نشست با حوصله تمام کشمشای توی پلو رو جدا کرد و یه بشقاب هم برای من کشید و دوتایی جفت هم نشستیم ناهار خوردیم؛ من اومدم از روی شیطنت بچگانه تا احسان حواسش نبود یه دونه کشمش از توی بشقاب خودم انداختم تو بشقاب احسان و احسان هم تا چشمش به کشمش افتاد گفت: تو که گفتی همه ی کشمشا رو جمع کردی، نگاه کن یه دونه کشمش تو غذامه، و من سریع به خاطر اینکه قهر نکنه و غذاشو تا آخر بخوره گفتم اشکال نداره بندازش تو بشقاب من؛ و زیر زیرکی خندیدم.

کشمش لای پلو

راهنمایی که بودم یادمه یه بار کاردستی بچه های دبستانی که شیفت مخالف، توی کلاس ما درس می خوندن رو به دیوار کلاس چسبونده بودن، من اومدم روبان کاردستی رو کندم و انداختم توی بخاری و یه بوی گَندی تو کلاس راه انداختم که نگو، یا مثلا عکس حیواناتی مثل میمون و الاغ که برای درس علومشون توی کلاس می چسبوندن را با خودکار زیر عکسها اسم دوستا و همکلاسیامو می نوشتم مثلا زیر عکس میمون می نوشتم دُرنا، درنا اسم دختر بغل دستیم بود که توی نیمکت جفت هم می نشستیم.

/ 0 نظر / 25 بازدید