اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی بر افشانم

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می گوید که چشم از فتنه برهم نِه

دگر ره دیده می افتد بر آن بالای فتانم

به دریایی در افتم که پایانش نمی بینم

کسی را پنجه افکندم که در مانش نمی دانم

فراقت سخت می آید ولیکن صبر می باید

که گر بگریزم از سختی، رفیق سست پیمانم

/ 0 نظر / 12 بازدید