آشِ داغِ مدرسه

دبستان که بودم گاهی اوقات زمستونا تو مدرسه آش یا لوبیا چیتی می پختن و از یک روز قبلش بهمون خبر می دادن که فردا قراره آش بپزیم و هر کی آش می خواد فردا با خودش یه کاسه و قاشق و 100 تومان پول (100تا تک تومن) بیاره؛ توی دیگ های بزرگ نذری گوشه حیاط مدرسه آش درست می کردن.

ما هم خوشحال با یه قاشق و بشقاب تو صف می ایستادیم تا آش بخوریم، 100تومن می دادیم و یه ظرف آش داغ می گرفتیم و با کلی ذوق و شوق لبه سکو مدرسه می نشستیم و آش می خوردیم، یه حالی می داد تو سرما که نگو، البته بعضی از بچه های مدرسه مثلاً کلاس پنجمی ها که بزرگتر بودن، وقتی می دیدن ما آش می خوریم مسخرمون می کردن و بهمون می خندیدن و از نظرشون خوردن آش تو مدرسه کار مُضحِک و بی کلاسی به حساب می اومد.

یادمه یه بار سر کلاس درس بودیم، ناظم مدرسه اومد دم در کلاس و گفت آش پختیم هر کس آش می خواد بیاد بگیره؛ من خیلی هوس کردم و دوست داشتم آش بخورم اما با اینکه پول داشتم کاسه و بشقاب نیاورده بودم، و وقتی بچه ها رو می دیدم که میرن آش می گیرن می خورن بیشتر دهنم آب می افتاد و به شدت دلم می خواست، از شانس بد شیما (همکلاسیم) که با هم تو یه نیمکت می نشستیم هم بشقاب نیاورده بود ولی چون خیلی وارد بود و در مورد مسائلی که به شکم مربوط می شد انواع راه حل ها رو بلد بود گفت بیا صبر کنیم تا یکی از بچه هایی که با خودش بشقاب اورده تمام کنه و ظرفشو ازش بگیریم و بریم آش بخریم و بالاخره با 100تومنی که من داشتم رفت آش خرید و یه قاشق دیگه هم از یکی قرض گرفتیم و با هم نشستیم با لذت تمام آش خوردیم؛ اینقد چسبید که هنوز مزه اش زیر زبونمه.

آشِ داغ

داداش بزرگم می گه زمان ما تو مدرسمون شلغم می پختن؛ آخرش هم نفهمیدم قصدشون از این آش و لوبیا و شلغم پختن چی بود، احتمالاً اون زمان این یه روش برای کمک به سرایدار مدرسه یا کمک به خود مدرسه بوده، و لابد با پولش برامون وسایل کمک آموزشی می خریدن (ارواح عَمَشون).خیال باطل

/ 0 نظر / 34 بازدید