شعر های دوران بچگی ما

چند وقت پیش یادم به شعرهای دوران بچگیم افتاد که کوچیک بودیم می خوندیم. یادش بخیر: بارون میاد نم نم، پشت خونه عمم، عمم عروسی داره، دُمب خروسی داره، ای مرغ پَر طلایی (شایدم حنایی)، امشب کجا می خوابی، زیر عَلَم پیغمبر، صلوات بر محمد. جالب بود که من دوتا عمه داشتم که دوتاشون هم مجرد بودن، و وقتی به اون قسمتی که می گفت عمم عروسی داره، دُمب خروسی داره می رسیدم با خودم می گفتم اولاً که عمه های من عروسی نکردن، ثانیاً عروسی هم کرده باشن چه ربطی به دُمب خروسی داره، اصلاً دُمب خروسی یعنی چی!؟، یا اونجایی که می گه امشب کجا می خوابی، زیر عَلَم پیغمبر، نمی دونستم عَلَم پیغمبر یعنی چی و تو ذهنم تصور می کردم که عَلَم پیغمبر یعنی چادر پیغمبر و فکر می کردم پیغمبر تو چادر زندگی می کرده و امشب قراره اون مرغه زیر چادر پیغمبر بخوابه که تو بارون خیس نشه....هه هه هه.

یا شعر اتل متل توتوله که بچگیام مادربزرگ و یکی از عمه هام که با ما زندگی می کرد همیشه برام می خوند: اتل متل توتوله، گاو حسن چجوره، نه شیر داره نه پِستون، گاوشو بُردن هندستون، یک زن کُردی بستون، اسمشو بذار عم قزی، ذور کُلاش قرمزی، هاچین و واچین، یه پاتو ورچین....... این شعر هم باز واسه من داستانی داشت، بچه که بودم هر موقع این شعرو برام می خوندن با خودم می گفتم عم قزی چه شکلی می تونه باشه، همیشه عم قزی رو تو ذهنم یه پیرزن پیر و لاغر با صورت چروکیده و قد کوتاه تصور می کردم که یک کلاه قرمز به سر داره، البته تو شعر می گه دور کُلاش قرمزی یعنی خود کُلاش قرمز نبوده، فقط دور کُلاش قرمزه.... یا از خودم می پرسیدم اصلاً عم قزی کی بوده، عمۀ حسن بوده، یا اسم گاوِ حسن عم قزی بوده، با توجه به اینکه تو شعر میگه نه شیر داره نه پستون پس نتیجه می گیریم که گاو حسن نَر بوده پس نمی تونه اسم گاو حسن عم قزی باشه، بعد میگه یک زن کُردی بستون، معلوم نیست منظور شاعر به حسنِ یا به گاو حسن که می گه زن کُردی بستون، تازه می گه بُردنش هندستون اونوقت زن کُردی بستونه!!! اونم تو هندوستان!!!؟؟؟ اگه واقعاً قصدشون این بوده که با کُردها وصلت کنن چرا رفتن هندوستان خوب یه بارکی از همون اول می رفتن کردستان زن می گرفتن، خلاصه اینم داستانی داشت برای خودش. بزرگ تر که شدم و رفتم مدرسه و با ادبیات و وزن و قافیه آشنا شدم فهمیدم که اینا همه برای هماهنگ شدن قافیۀ شعر بوده و شاعر برای هماهنگ شدن شعرش چه بلاهایی که سر شخصیت های شعر از جمله حسن بدبخت نمیاره، و اینکه هندستون و زنِ کُرد همش کشک و سرکاریه.

بگذریم، یکی دیگه از شعرهای دوران بچگیم شعر جمجمک برگ خَزون بود که بیشتر اوقات عمه ام برای داداش کوچیکم می خوند و داداشمم خیلی این شعرو دوست داشت و بعضی وقتا با لهجه بچگانش می خوند؛ به خزون می گفت حزون و به زینب خاتون می گفت زینبیه؛ می گفت جمجمک برگ حزون، مامانم زینبیه، تا همینجای شعر هم بیشتر بلد نبود.

یادمه دستامونو مشت می کردیم و تک تک می ذاشتیم رو مشت همدیگه و شروع به چرخوندن می کردیم و همزمان این شعر رو می خوندیم و وقتی که به جملۀ آخر شعر می رسیدیم، شعر تُند می شد و بلافاصله دستامون به سرعت پراکنده و از هم دور می شد، داداشم عاشق این قسمت شعر بود و وقتی دستامونو عقب می کشیدیم کلی ذوق می کرد و با صدای بلند قهقهه می زد: جمجمک برگ خزون، مامانم زینب خاتون، هاجستم و  واجستم تو حوض نقره جستم؛ تو حوض نقره جستم رو حتماً باید سریع می خوندی، هیجان همه شعر تو همین یه جمله بود.... یادش بخیر چه حالی می کردیم.

 

یه شعر دیگه هم یادمه که وقتی خیلی کوچیک بودم مامانم و مادربزرگم برام می خوندن، منو دَمَرو روی پاهاشون می خوابوندن و می گفتن: تَپ تَپو، نون تَپو، سیخ می خوای، یا سه پایه، و من مثلاً می گفتم سه پایه و اونا با نوک انگشتاشون یواش می زدن رو کمرم، که یعنی مثلاً این سه پایه س و من قلقلکم می گرفت و می خندیدم.

 

دوران مدرسه هم کلی شعر باحال داشتیم که بعضی هاش هنوز یادمه، مثلاً شعر پینوکیو؛ زنگ تفریح که می شد تو حیاط مدرسه به دو دسته تقسیم می شدیم و روبروی هم می ایستادیم، 10 نفر اینور 10 نفر اونور، و با صدای بلند می خوندیم: پی پی پینوکیو پدر ژپتو، هِـــــــی، گُ گُ گُربه نَره روباه مکار، هِـــــــی، خرگوش بیکار، هِـــــــی، قاشق و چنگال، هِـــــــی،..... هر یه هِـــــــی ای که می گفتیم می پریدیم و پاهامونو ضربدری، عقب جلو می کردیم، و هر جمله ای که می گفتیم همزمان اَداش رو هم در می اوردیم، مثلاً وقتی می گفتیم پینوکیو همزمان دستمونو می گرفتیم جلوی دماغمون که یعنی دماغمون مثه پینوکیو درازه، یا وقتی می گفتیم روباه مکار انگشت شست و اشارمون رو به صورت دایره می گرفتیم جلوی چشامون یعنی عینک گُربه نره رو داریم نشون میدیم و همینطور ادامه داشت تا به جملۀ آخر که می گفت جاها عوضی می رسیدیم و سریع جامون رو با نفری که مقابلمون ایستاده بود عوض می کردیم.

یا یه شعر دیگه بود که اون زمان یه سریالی از تلویزیون پخش می شد به نام "در پناه تو" و یادم میاد بچه های مدرسه زنگ های تفریح با صدای بلند می خوندن: به نظر تو، در پناه تو، شبکه دو، مادر رامین، کار خوبی کرد...... چیز خاصی هم نداشت ولی همینقدر که آخر جمله ها شبیه هم بود به نظر جالب می اومد.

یا داداشم که مدرسه پسرانه می رفت، بچه های مدرسشون برای کارتون "ای کی یوسان" یه شعر ساخته بودن که خیلی با حال بود و داداشم همیشه می خوند: پشت دَرای بسته، ای کی یوسان نشسته، شینسه نوار گذاشته، سایو داره می رقصه.....هِــــــــــه چه دورانی داشتیم، واقعاً یادش بخیر.

اتل متل توتوله

/ 0 نظر / 27 بازدید