مهشید وروجک

یکی دیگه از خاطراتی که من خیلی خوب یادم نمیاد اما مهشید با تمام جزییات یادشه و تعریف می کنه اینه که یه روز مهشید دست راستش شکسته بود، من هم اول صبح از خواب بیدار شده بودم و داشتم توی آشپزخونه صبحانه می خوردم، مامانم پرده ی آشپزخونه رو کنار زده بود و آفتاب دل انگیزی فضای آشپزخونه رو پر کرده بود، همینطور که مامانم داشت لقمه ی نون و پنیر توی دهنم می ذاشت یهو سر و کله ی مهشید پیدا شد، خیلی مظلومانه اومد تو و جفت من نشست، مامانم واسش چایی ریخت ولی وقتی دید که نمی تونه استکان چایی رو برداره، منو رها کرد و شروع کرد به لقمه گرفتن برای مهشید، و براش لقمه می گرفت می ذاشت توی دهنش و چایی رو هم می ریخت توی نعلبکین و فوت می کرد و بهش می داد، منم که این صحنه رو دیدم حس حسادت تمام وجودم رو گرفت و خلاصه اون صبحانه ی دلچسب، کوفتم شد.

مهشید

این یکی خاطره هم که به هیچ وجه یادم نمیاد ولی مهشید با وجود اینکه از من یک سال کوچکتر بود خوب یادشه و این رو اون برام تعریف کرد، فکر می کنم به این خاطر یادش مونده چون صحنه وحشتناکی بوده. مهشید می گه یه بار خودشو  مسعود و مامانش و منو  مامانم با ماشین مهشید اینا می ریم بازار (خیابون امیری) و مامانامون ما رو تو ماشین می ذارن و می رن خرید، همون موقع یه نفرو در ملأ عام می خواستن اعدام کنن و مسعود برای اینکه ما رو بترسونه می گه مامانامونو گرفتن بردن شلاق بزنن و منو مهشید از ترس می زنیم زیر گریه تا بالاخره مامانامون سر می رسن و جلوی چشمای مارو می گیرن که صحنه اعدام رو نبینیم اما مهشید حالا که بزرگ شده می گه من از لابلای انگشتای مامانم داشتم نگاه می کردم. من که اصلا یادم نمیاد، تنها چیزی که یادمه اینه که وقتی مامانامون برگشتن هر دوتاشون دوتا گلدون مکعب شکل آینه ای با گلهای شبیه به هم خریده بودن، گلهای گلدون ما آبی بود و گلهای گلدون اونا قرمز، هنوز  اون گلدونو داریم نمی دونم مامان مهشید هم دارتش یانه!؟

مهشید که با تلفن ژست گرفته

/ 0 نظر / 14 بازدید