رنگین کمون

خیلی وقته که دیگه تو آسمون رنگین کمون ندیدم. آخرین باری که رنگین کمون دیدم درست یادمه، کلاس اول دبستان بودم. اون موقع توی خونۀ 407 برِیم جنوبی زندگی می کردیم (اولین خونه ای که وقتی از شیراز اومدیم آبادان توش ساکن شدیم). یه روزِ ابری بود و چند ساعت قبلش بارون تندی باریده بود، داشتم از مدرسه برمی گشتم. موقعی که بریم جنوبی زندگی می کردیم خونمون تا مدرسه فاصله چندانی نداشت و پیاده می رفتم و می اومدم.

وقتی رسیدم خونه، درِ باغمون رو که باز کردم مامانمو دیدم که مشغول باغبونی بود و دقیقاً بالای سرش یعنی همونجایی که وسط باغ بین علف ها ایستاده بود یه رنگین کمون خیلی بزرگ دیدم که از این سر آسمون تا اون سرش کشیده شده بود و کُل آسمون بالای خونمون رو پوشش داده بود؛ چون آفتاب هم تو آسمون نبود کاملاً واضح و پُررنگ دیده می شد، حتی می شد تک تک رنگ هایی که تو رنگین کمون بود رو بشماری.

رنگین کمان

تماشا کردنش لذت بخش بود یه جورایی احساس می کردم که رنگین کمون تو اون روز مخصوصاً برای خونه ما اومده بود، یعنی فکر می کردم این رنگین کمون فقط بالای آسمون خونه ما دیده می شه. رنگین کمونی که تو اون روز دیدم قشنگترین و بزرگترین رنگین کمونی بود که دیدم و با رنگ سبز چمن و میوه و سیفی جاتی که تو باغمون کاشته بودیم هارمونی جالبی داشت.

/ 0 نظر / 39 بازدید