یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

راستش گفتن بعضی چیزا خیلی سخته ولی یه وقتایی دیگه کاسه صبر آدم لبریز می شه و آدم کم میاره، می خوام بگم من یه جورایی با این وضعیتم کنار اومدم یعنی کنار که نیومدم ولی دیگه برام عادی شده که من بیماری شدید قلبی ریوی دارم و اگه دیگران متوجه وضعیت غیر عادی من بشن (که خواه، ناخواه می شن) برام مهم نیست. نمی خوام بهم ترحم بشه یا جلب توجه کنم ولی دست خودم نیست، وقتی حالم بد می شه، دیگه شده؛ حالا می خواد تو خیابون باشه، مهمونی باشه، سر کلاس باشه.... فرقی نمی کنه.

این وضعیت بدجور منو تحت تأثیر قرار داده، اصلاً از وقتی که بیماری قلبیم حادتر شده به کلی امید و اراده مو از دست دادم، مدام احساس یأس و سَرخوردگی می کنم، احساس کمبود، احساس ضعف در برابر دیگران و این احساسات باعث شده خودمو خیلی دست کم بگیرم، حتی برای کارهایی که مطمئنم از عهدشون بر میام و مسلماً وقتی خودم اینطوری فکر می کنم پس لابد دیگران هم در موردم همینطور فکر می کنند.

آخرین باری که به متخصص قلب و ریه مراجعه کردم بهم گفت فشار ریه ات بالا رفته، تا قبل از اینکه فشار ریه بالا بره باید قلبتو عمل می کردی، الان دیگه امکان عمل وجود نداره و باید با این وضعیت کنار بیای، در حال حاضر تنها راه ممکن برای شما پیوند همزمان قلب و ریه است که این عمل خیلی به ندرت انجام می شه، چون ریسکش بالاست.

با این اوصاف من امیدی به عمل پیوند قلب و ریه ندارم اما حقیقتاً تحمل این وضع از لحاظ روحی برام خیلی سخته و همین قدر که می بینم توی همه چیز از تمام همسن و سالانم عقب ترم عذابم می ده، به خصوص از وقتی که دکتر ریه ام بهم گفت با این اوضاع باید دائماً اکسیژن استفاده کنی و حتماً یه کپسول اکسیژن تهیه کن و توی خونه اکسیژن استفاده کن به کلی ریختم به هم و وضعیت روحیم بدتر شد و اون یه ذره امید و اعتماد بنفسی هم که داشتم کاملاً از بین رفت.

اصلاً نمی تونستم بپذیرم که عین بیماران شیمیایی یه کپسول اکسیژن کنار تختم بذارم و دیگران بینند و برام دلسوزی کنند.

این وسط همینجور که درگیر این مسائل بودم فیلم "میم مثل مادر" هم تازه روی پرده سینما اومده بود و فیلم خیلی توی روحیه ام اثر گذاشته بود. همش به خودم می گفتم نکنه منم مثل شخصیت سعید توی فیلم بشم که مجبور باشم دائماً اکسیژن استفاده کنم و هر جا که می رم کپسول اکسیژنم رو همراه خودم اینور و اونور ببرم. فیلم رو کامل دیده بودم و صحنه به صحنه اش اشک ریخته بودم (مخصوصاً سکانس آخر فیلم).

تو اون فیلم در واقع یه جورایی خودم رو می دیدم، به نظرم فیلم میم مثل مادر پُر از سکانس های احساسی و عاطفی بود که برای آدمی مثل من که روحیه اش زیر صفره، غیر قابل تحمل بود.

یادمه تنها رفتم تماشای این فیلم و آخرای فیلم از بس گریه کرده بودم به هق هق افتادم و به خودم می گفتم به پرده سینما نگاه نکن که احساساتی بشی، سعی کن فقط به صدای فیلم گوش بدی.

همش می گفتم چرا چرا، چرا من... چرا باید این همه درد روی من باشه، چرا دچار همچین وضعیتی شدم، همینقدر که نگاهای ناجور مردمو تحمل می کنم بس نیست، حالا دیگه کم مونده یه کپسول اکسیژن هم کنار تختم بذارم؛ و ترس از اینکه یه موقع به اکسیژن خالص اعتیاد پیدا کنم و دیگه نتونم هوای معمولی رو مثل مردم عادی تنفس کنم یا خدای نکرده مثل سعیدِ توی فیلم همیشه کپسول اکسیژنم همراهم باشه، ناراحتیم رو دو چندان می کرد.

خلاصه با وجود همه ی این مسائل و علیرغم نارضایتیم، کپسول اکسیژن خریداری شد و کنار تختخوابم جای گرفت. اوایل روی کپسول اکسیژنم رو با گوشه ی پرده ی پنجره اتاقم می پوشوندم که اگه کسی اومد تو اتاق متوجه نشه، اما آدم فضول زیاد بود و تا می دیدن لبه ی پرده کج شده و به یه چیزی گیره، می اومدن پرده رو کنار می زدن و کپسول اکسیژن رو می دیدن؛ بعد یه مدت بیخیال شدم و فقط قسمتی که گِیج (gage) اکسیژن قرار داشت رو می پوشوندم، اما در کُل داشتم از غصه دق می کردم و همش گریه می کردم، اصلاً این کپسول اکسیژن شده بود آینه دق واسه من، به همین خاطر وقتی مامان و بابام دیدن از این بابت ناراحتم تصمیم گرفتن کپسول رو قایم کنن و الکی گفتن پَسِش دادیم؛ ولی طولی نکشید که یه روز از گرمای شدید هوا حالم بد شد و دچار خفگی شدم و مجبور شدن اکسیژنو  رو کنن اما از قضا گاز درون کپسول خالی شده بود و اکسیژن توش نبود.....و اینجوری شد که رضایت دادم کپسول اکسیژن کنار تختم جا خوش کنه.

یادم میاد یه روز تو ایام عید آبادان گرد و خاک شدیدی شد (یه جورایی سونامی خاک بود)، وقتی از بیرون اومدم حالم خیلی بد بود، سریع زیر کپسول اکسیژن خوابیدم، که یدفعه یکی از بستگان نزدیکمون اومد تو اتاق و گفت بَــــــــــــه، آی خوشه اکسیژن خالص، آی حال می ده زیر اکسیژن خالص دراز بکشی، حالا نمی دونم این حرفو به خاطر دل من می زد یا اینکه واقعاً قبلاً اکسیژن خالص تنفس کرده بود، ولی به هر حال چند بار این جمله رو تکرار کرد که خوابیدن زیر اکسیژن خالص کیف می ده، اما حواسش نبود که وقتی داشت این جمله رو می گفت من زیر ماسک اکسیژنم گوله گوله اشک می ریختم و با خودم می گفتم هنوز تو وضعیت من قرار نگرفتی که بفهمی خوابیدن زیر ماسک اکسیژن چقدر دردناکه، هیچکس از ترحم خوشش نمیاد، و من اگه مجبور نبودم جلوی شما هرگز از اکسیژن استفاده نمی کردم، من که به هیچ وجه موقع استفاده از اکسیژن، لذت نمی برم بلکه برعکس چند دقیقه اول به شدت احساس خفگی و درد شدید تو قفسۀ سینم می کنم و از اینکه بخوام جلوی جمع اکسیژن استفاده کنم که  مظلوم نمایی کرده باشم شدیداً متنفرم در ضمن مظلوم نمایی کنم که چی بشه، که چی گیرم بیاد، مگه از مظلوم نمایی چی عایدم می شه جز سرخوردگی و احساس کمبود در برابر همون آدما، و واقعاً از این حرف ناراحت شدم و خیلی بهم برخورد، ای کاش پُر رو بودم و همون لحظه در جوابش می گفتم می خوای من پا شم شما اکسیژن خالص تنفس کنی ولی حیف که نمی خواستم بین فامیل دلخوری پیش بیاد و احترام بزرگترا رو نگه داشتم. به هر حال هیچکس اشکامو ندید و اینقدر از درون ریختم به هم که همون شب کارم به بیمارستان کشید و دو ساعتی تو اورژانس بستری شدم تا سرپا شدم.

نمی دونم چرا ولی متأسفانه اکثر بستگانم فکر می کنن وقتی دچار این حالات می شم می خوام مظلوم نمایی کنم و باور نمی کنن که هر از گاهی دچار تنگی نفس می شم و نیاز به اکسیژن پیدا می کنم و منو با مواقعی که حالم خوبه و کاملاً شارژ هستم مقایسه می کنن و می گن ادا در میاره می خواد بهش ترحم کنن ولی باور کنید بیشترین چیزی که منو ناراحت می کنه همین ترحم و دلسوزی های مسخرشون و بدتر از همه حرف های سنگین و نیش دارشونه.

یه بار تو روزنامه با یه بیمار ریوی که تحت عمل پیوند ریه قرار گرفته بود مصاحبه کرده بودن و طرف گفته بود من موفق شدم کپسول اکسیژنمو دُور بزنم.

امیدوارم روزی برسه که منم بتونم کپسول اکسیژنمو دُور بزنم، اما فعلاً که این کپسول اکسیژنه که در برابر من قد عَلَم کرده.

یه وقتایی به خودم می گم یادته مژگان چقدر شنا می کردی بعدش هم می رفتی کلی دوچرخه سواری، یدفعه چی شد، چه بلایی سرت اومد، کجا رفت اون همه شور و هیجان.....

قسمت تو همین بوده، که بر سرت گذشته، مکن گلایه از فلک، این کار سرنوشته....

آره...... راست میگه اینم سرنوشت کج منه.ناراحت