یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

هر کس توی زندگیش آرزوهایی داره، داشتم فکر می کردم من چه آرزویی توی زندگیم دارم و آیا تا حالا به آرزوهام رسیدم یا نه؟ وقتی به آرزوهام فکر می کنم می بینم آرزوهام خیلی مسخره اند، یعنی فکر می کنم اگه دیگران بدونند من چه آرزوهایی در سر دارم بهم بخندند.... یا شاید هم گریه کنند.

من توی زندگیم آرزوهای چندان بزرگی نداشتم و ندارم و اکثر اون چیزایی رو که می خواستم با کمی تلاش به دست آوردم، ولی یه وقتایی یه چیزایی رو آرزو دارم که دیگه هیچوقت نمی تونم به اونا دست پیدا کنم یعنی اگه بخوام این آرزوها تحقق پیدا کنن باید زمان رو به عقب برگردونم که این غیر ممکنه.

مثلاً یکی از اون آرزوها که همیشه حسرتشو می خورم اینه که بچه بشم و از سر و کول بابام بالا برم. خیلی دلم می خواد و می خواست که اون زمان که بچه بودم از سر و کول بابام بالا برم. راستشو بخواین من هیچوقت با بابام احساس راحتی نمی کردمو و اصلا به این که میگن دخترا بابایی اند اعتقاد ندارم. وقتی بچه بودم می رفتم خونه ی همسایمون و می دیدم که دختر همسایمون از سر و کول باباش بالا می ره، تو سر و کله ی باباش می زنه، با هم بازی می کنند و من فقط نگاشون می کردم و با خودم می گفتم چرا بابای من اینجوری نیست.

بابام خیلی منو دوست داشت و داره، منم همینطور، ولی نمی دونم چرا هیچوقت محبتشو اونچنان که باید بروز نمی داد، هیچوقت مثه بقیه دخترا اون احساس نزدیک بودن و خودمونی بودن رو با بابام نداشتم، هیچوقت خودمو واسه بابام لوس نکردم، هیچوقت اون چیزی رو که دوست داشتم و می خواستم که داشته باشم، مستقیم و واضح از بابام نمی خواستم، چجوری بگم، با بابام راحت نبودم. مثلاً یادم میاد 4_ 5 ساله که بودم همیشه وقتی از سر کار بر می گشت آبمیوه ای رو که بهش می دادن می آورد واسه من (هر بار سهم یه نفر بود مثلا امروز مال من، فردا مال داداش بزرگم، پس فردا.... و همینطور، ولی می شه گفت من هر روز تو خوردن آبمیوه شریک بودم) یا مثلا از فروشگاه واسم پفک، شکلات، لواشک و از این چیزایی که دوست داشتم می آورد ولی اینا فقط نیاز مادی منو جبران می کرد، نیاز عاطفی و احساساتی من با این چیزا برطرف نمی شد. هیچوقت اون چیزی رو که می خواستم روم نمی شد راحت به بابام بگم یعنی خجالت می کشیدم، همیشه از بابام رو می گرفتم شاید باورتون نشه ولی تا همین چند سال پیش (16_ 17 سالگی) مستقیم توی چشم بابام نگاه نمی کردم. راحت بگم ، یه جور احساس غریبگی نسبت به بابام داشتم، همیشه با خودم فکر می کردم این دخترای امروزی چجوری مخ باباشونو می زنن و واسه عمل دماغ و یا ارتودنسی و از این جور چیزا پول می گیرن یا مثلا چجوری جمله ی "الهی من قربون بابای گلم بشم" رو به زبون میارن، من که هیچوقت روم نمی شه همچین کارایی رو بکنم یا همچین جملاتی رو به زبون بیارم. خدا وکیلی واسه شهریه ی دانشگاهمم روم نمی شد مستقیم به بابام بگم پول بده واسه دانشگاه، همیشه یا به واسطه مامانم بهش می گفتم و یا غیر مستقیم می گفتم (مثلا می گفتم فردا انتخاب واحد دارم) ولی خداییش از حق نگذریم هر موقع لب تر می کردم سریع بهم پول می داد و یا اصلا خودش می رفت و به حساب دانشگاهم پول می ریخت.نمی خوام بگم بابام خسیسه یا پول نمی ده اتفاقاً خیلی هم ولخرجه و همیشه وقتی احساس می کنه به چیزی احتیاج داریم فوراً برامون تهیه می کنه و خدا رو شکر تا حالا هیچ کم و کسری تو زندگیم نداشتم و ندارم، ولی می خوام بگم که چرا خودم با بابام مشکل دارم، چرا روم نمی شه حرفمو مستقیم بزنم، چرا راحت نیستم .... نمی دونم....نمی دونم.... یه وقتایی دلم می خواد دست بندازم گردن بابام و مثه همه ی دخترا بابامو ببوسم و از اینکه برای آسایش و رفاه ما زحمت میکشه ازش تشکر کنم و عذر بخوام برای اینکه بچه ی خوبی واسش نبودم و نتونستم چیزی باشم که اون می خواسته ولی نمی تونم، یعنی جَو خانوادمون طوریه که نمی تونم راحت احساساتمو بیان کنم .

بی خیال بگذریم، داشتم از آرزوهای دست نیافتنیم می گفتم یکی دیگه از آرزوهام این بود که خدا جای من یه دختر دیگه به پدر و مادرم می داد یه دختر سالم یه دختری که مثل همه ی دخترای عادی باشه یه دختری که بیماری قلبی نداشته باشه.

خدایا ناشکری نمی کنم ولی به یکی بچه نمی دی به یکی هم اینجوری می دی، خدایا یا اصلاً به پدر و مادرم دختر نمی دادی یا اگه دادی یکی سالمشو می دادی، که هِی مامانم به خاطر من مجبور نباشه این دکتر و اون دکتر، این بیمارستان و اون بیمارستان بدوه و چه شب هایی رو تا صبح مریض داری کنه و خواب به چشماش نیاد... 4 تا پسر بزرگ کرد ولی این قدر زجر نکشید که واسه بزرگ کردن من اَنتر سختی کشید هر چند که برای بزرگ کردن تک تک اونا هم دردسرای زیادی رو به جون خریده.... خدایا ببین آخه انصافه... با این همه سختی بچه بزرگ کنن آخر سر هم ثمری نداشته باشه.... می دونم که میگن پدر و مادرا در قبال به دنیا اوردن ما مسئولند ولی به خودت قسم به قرآن قسم به پیر به پیغمبر که اگه می دونستن یکی مثه من قراره گیرشون بیاد و اولادی مثه منو تحویل جامعه بدن ترجیح می دادن بی اولاد بمونن تا یکی مثه من نصیبشون بشه.... وقتی این چیزا رو به دیگران می گم در جوابم میگن پدر و مادرت باید به داشتن تو افتخار کنن ولی وقتی خودم به هویتم و به وجودم در قالب یه انسان فکر می کنم، می بینم چیزی برای افتخار کردن ندارم، آخه به چه چیز من باید افتخار کنن؟؟؟ به اینکه درس خوندم وبا وجود بیماریی که داشتم تونستم دانشگاه برم؟ خوب این که وظیفه ی هر بچه ایه که در قبال هزینه ای که پدر و مادر برای بزرگ کردنش می کنه، حداقل کاری که از دستش بر میاد اینه که درس بخونه،... یا به اینکه مثلا خوب قرآن می خونم و یه بار بر حسب اتفاق نفر دوم رشته اذان تو کشور شدم؟ اما اینا چیزاییه که هر کسی می تونه داشته باشه حتی آدمای خیلی معمولی، چجوری بگم من دوست دارم یه چیزی فراتر از اینی باشم که هستم، حالا نه خیلی ایده آل، ولی دوست دارم وقتی پدر و مادرم میگن این دختر ماست دیگران بهشون غبطه بخورن، دوست دارم مایه افتخار پدر و مادرم باشم نه باعث سرخوردگی و سرافکندگیشون، دلم می خواست بعد از اینکه دانشگاه رو تموم کردم بابام واسم یه کاری دست و پا می کرد نه اینکه از داشتن من خجالت بکشه و نخواد بگه که یکی مثل من اولادشه (شاید هم واقعاً اون اینجوری نباشه و به خاطر مشکلاتی که دارم نیست که به کسی رو نمیندازه که منو سر کار ببره، شاید من اینجوری فکر می کنم) اما با وجود اینکه توی محیط کاریش می تونست از خیلیا درخواست کنه که منو یه قسمت از محیط کاریشون استخدام کنن ولی این کار رو نکرد، البته بابام واسه همه ما (منظورم من و داداشامه) این کار رو نکرد، شاید اگر یه آدم غریبه ازش درخواست همچین کاری کنه راحت تر قبول کنه تا خودی، اصولاً بابای من اهل پارتی بازی نیست و ذاتاً هیچوقت واسه خودش و خانوادش جایی گردن کج نمی کنه، این هم یکی از اون خاصیت های نه چندان خوب بابامه (منظورم اینه که آدم جلوی هر کس و ناکسی گردن کج نکنه خوبه).

ولی یه وقتایی در افکارم غرق می شم و غصه می خورم که شاید(روی شاید تأکید می کنم) بابام به خاطر مشکلیه که دارم و یا به دلیل اینکه جثه ریزه میزه ام باعث می شه که دست کم بگیرنم و نخوان تحویلم بگیرن و یکوقت من ناراحت بشم و توی ذوقم بخوره، کاری واسم نمی کنه.

و اینجور مواقع ست که بغضم می ترکه و دوست دارم با تمام وجودم فریاد بزنم منم آدمم، منم دلم می خواد مثل همه ی دخترا خوشکل باشم، قد بلند باشم، مثه همه ی دخترا کفش پاشنه بلند بپوشم، چکار کنم که نمی تونم، دست خودم نیست عادت کردم به کفشای تخت و بدون پاشنه، وقتی کفش پاشنه دار می پوشم تو پاهام کج و کوله می شه، خیلیا رو دیدم که با وجود اینکه کفش پاشنه بلند تو پاهاشون کج می شه اما بازم می پوشن ولی من نمی تونم، من اگه بپوشم باعث می شه همه ناجور نگام کنن و اینکه حسرت پوشیدن کفش پاشنه میخی یا به قول بچگیامون کفش تق تقی همیشه تو دِلَمه، دلم می خواست تو ورزش شنا درجه یک و حرفه ای بودم، دلم می خواست یه هنری رو خیلی خوب بلد بودم که نسبت به دخترای دیگه یه پله بالاتر می بودم، چه می دونم مثلاً هنرهای دستی بلد بودم یا آشپزیم عالی بود (البته الانم همچین بد نیست یعنی دسپختم تا حالا کُشته یا مسمومی بر جای نگذاشته) یا مثلاً می تونستم یه سازی رو خوب بنوازم. چکار کنم که اینطوری نیستم.

یه بار توی یه سایت اجتماعی گفته بودن بیاین آرزوهاتونو بگین، هر کس یه چیزی نوشته بود مثلاً یکی نوشته بود آرزو داشتم سگ داشته باشم یکی نوشته بود آرزو داشتم ماشین داشته باشم یا نفر اول کنکور باشم ولی من وقتی به آرزوهام فکر کردم دیدم بیشتر آرزوهام به حسرت تبدیل شده، شاید آرزوهای من واسه دیگران خنده دار به نظر بیاد، آرزوهایی که دست یافتن به اونا توی رویا امکان پذیره، مثلا الان چند سالیه که دویدن شده یکی از آرزوهام، خیلی از شب ها خواب می بینم که دارم می دوم، اون هم بدون نفس تنگی و دقیقاً همون لحظه متوجه می شم که دارم خواب می بینم چونکه دویدن بدون نفس تنگی یه چیز غیر ممکنه یا خواب می بینم که توی استخری که قبلاً می رفتم دارم شنا می کنم و زیرابی می رم و در خواب هِی نفسمو حبس می کنم و وقتی به سطح آب میام نفس تازه می کنم و امکان داره یه وقت توی خواب همونجا زیر آب بمونم و دیگه هیچوقت به سطح آب نیام و در واقع تو خواب احساس کنم زیر آب هستم و نفس نکشم و باعث ایست قلبم بشه، فکر می کنم این هم نتیجه ی اینه که از شنا که یکی از علایقم بوده محروم شدم و باز این یکی هم جز آرزوهام شده، آرزوی شنا کردن و دویدن بدون تنگی نفس.

دیگه کم کم به جایی رسیدم که هیچ هدف و آرزویی تو زندگیم ندارم و در واقع دارم زنده مانی می کنم نه زندگانی (یه جور مرگ تدریجی) چون هیچ کدوم از آرزوهامو دست یافتنی نمی بینم، مثلاً همین کار کردن خارج از خونه، وقتی نمی تونم دو قدم راه برم یا چیز سنگین بلند کنم چجوری می تونم کار کنم، یا مثلاً آرزو دارم ادامه تحصیل بدم ولی وقتی توی راه رفتن و بالا رفتن از پله ها مشکل دارم و موقع امتحانا دچار ضعف بدنی و مریضی می شم چطور می تونم ادامه تحصیل بدم. در حال حاضر تنها آرزوم تو زندگی بعد از سلامتی خانواده ام ، نجات یافتن از این وضعیته (فرقی نمی کنه چه اینسَری چه اونسَری) یا بمیرم و از این وضع رها بشم یا خدا معجزه ای کنه و زندگیم رو به حالت عادی برگردونه و نفس کشیدن معمولی مثل خیلی از آدما رو نصیبم کنه.

گاهی اوقات فکر می کنم که پدر و مادرم منو به زندگی باختن، خیلی دلم می خواست مایه ی افتخار خانواده ام باشم ولی افسوس.....