یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

انیمیشن من:

من چهار فصل سال رو برای 4 دوره از زندگی یه آدم در نظر گرفتم و ابتدای انیمیشنم رو با فصل زمستون و تولد یک نوزاد به اسم امید شروع کردم و همینطور پشت سر هم فصل های سال و دوره های مختلف از زندگی امید رو به نمایش گذاشتم؛

فصل زمستان با بکگراند سفید که نمایانگر به دنیا امدن امید بود، فصل بهار با بکگراند سبز که کودکی و نوجوانی (دوران مدرسه )، فصل تابستان با بکگراند قرمز که دوران جوانی و ازدواج ، و در آخر هم فصل پاییز با بکگراند نارنجی که پیری امید رو در یک جاده بی انتها به تصویر می کشید و اسم امید رو هم از این جهت گذاشتم چون تصورم این بود که هر بچه ای که به دنیا میاد امیدِ یک خانواده ست و همه ی بچه ها تا آخرین لحظه ی عمرشون حتی اگه پیر باشن، باز هم امیدهای زندگی پدر و مادراشونند و آخر انیمیشنم رو هم با یک شعر زیبا درباره ی زندگی که خیلی اتفاقی از سررسید ایمانه پیدا کردم به پایان رسوندم.

تصاویری از انیمیشنی که برای پروژه درس گرافیک کامپیوتری ارائه دادم.

فقط یه ایراد کوچولو داشت اون هم اینکه یه باره از جوانی امید پریدم به پیری هاش و برای اینکه خیت نشه با یه ترفند گرافیکی جوانی و میانسالی رو در یه صحنه نشون دادم.

یعنی در صحنه ای که ازدواج امید رو نشون دادم با زوم بک (Zoom Back) یه نما از یک بچه در حال بازی کردن هم نشون دادم که بیانگر میانسالی در همون سکانس باشه؛

چون اگه می خواستم میانسالی رو در یک سکانس جدا نشون بدم باید یک فصل رو به میانسالی اختصاص می دادم و اینجوری ترتیب فصل هام بهم می خورد و یک فصل دوبار تکرار می شد.

خلاصه انیمیشن ما کلی تو دانشگاه صدا کرد (چقدر بچه های کلاس برای صحنه ای که ازدواج امید رو نشون می داد کف زدند و هورا کشیدند) و بچه های کلاسای دیگه هم تعریفشو شنیدند و خواستند که انیمیشنم رو ببینن که آخر سر هم توی رودروایسی با یکیشون مجبور شدم زحمت چندین و چند ماهه ام رو مفت بدم بهش، آخه استادش با استاد ما یکی نبود.

بعدها دوزاریم افتاد که این انیمیشن چقدر ارزش داشته و خودم خبر نداشتم، این بابا اگه می خواست همین کار رو بده بیرون واسش انجام بدن چیزی حدود 40 تا 70 هزار تومن باید هزینه می کرده که با یه زرنگی از من قاپیدششیطان و زمانی آه از نهادم بلند شد که نمره طرف از خودم بیشتر شد؛ یعنی صورتم ورق خورد بد رقم.سبز

این هم یه مدلشه.

یادش بخیر اوایل ترم که هنوز مُرَدد بودم دوره میانسالی رو تو انیمیشنم بذارم یا نه، با همفکری رجا و ایمانه یه صحنه برای میانسالی امید طراحی کردیم، با هم رفتیم سلف سرویس و رجا یه نقاشی خیلی قشنگ از میانسالی امید در یک اتاق و در حالت لمیده بر روی صندلی و روزنامه به دست برام کشید، چقدر برای اون نقاشی خندیدیم وقتی رجا نقاشی میانسالی امید رو کشید موهاش رو مدل فَشِن (یعنی مدل موهای اکثر پسرهای کلاس) کشید ولی از نظر من قیافه ی شخصیت توی نقاشی شبیه یکی از استادامون شده بود، وقتی به رجا گفتم شبیه استاد فلانی شده رجا با خنده دوتا دایره کشید و چهارتا دست و پا براش گذاشت و گفت استاد فلانی که این شکلیه.... و هر سه تاییمون زدیم زیر خنده!!! ولی آخر سر این نقاشی به دلایلی که گفتم از انیمیشنم حذف شد.

 این همون نقاشی ایه که رجا برای دوره میانسالی شخصیت انیمیشن من طراحی کرد.

این هم از دانشگاه، بالاخره هر جور بود تموم شد با تمام سختی ها و تلخی ها و بدی ها و البته خوشی هاش؛ الان که تقریباً یک سال و نیم از تمام شدن درسم می گذره می فهمم که همچین بد هم نبود؛ درسته که با این وضعیت قلبم خیلی برام سخت بود، خیلی از این و اون حرف های سنگینی شنیدم، خیلی جاها از ادامه تحصیل منصرفم کردند و خیلی جاها کم اوردم و از به پایان رسوندن درسم نا امید بودم ولی لااقل این حُسن رو داشت که با مردم در ارتباط بودم، با اجتماع، با بچه های همسن خودم و......... و مهمترینش اینکه فوق دیپلم گرفتم، شق القمر نکردم، قُلۀ قاف رو فتح نکردم، هسته ی اتم رو نشکافتم، آپُولو هوا نکردم (اینا اصطلاحاتی بود که دوران مدرسه معلما موقع درس جواب دادن بهمون می گفتن) اما خوب............. باور کنید برای من سخت بود، درس خوندن رو نمی گم، شرایطی که در اون قرار داشتم سخت بود، و خدا رو صد هزار مرتبه شُکر که توی شهر خودم دانشگاه قبول شدم وگرنه اصلاً نمی تونستم ادامه بدم، روزای اول از اینکه توی شهر خودم قبول شدم ناراحت بودم، می گفتم انگار دارم مدرسه می رم ولی الان می فهمم که خواست خدا بوده وَ إلا اولاً شاید بابام اجازه نمی داد توی شهر دیگه ای درس بخونم و دوماً به احتمال زیاد وسط راه انصراف می دادم.

هنوز هم با گذشت این مدتی که تو خونه موندم، هِی وسوسه می شم برای کارشناسی ادامه بدم اما وقتی یاد مصیبت هایی که کشیدم می افتم از خیرش می گذرم؛

وای نه، یادش نَبخیر، وقتی یاد اون یه هفته ای که به خاطر عفونت و خونریزی ریه هام بستری شدم می افتم وحشت می کنم، دو هفته فُرجه داشتم واسه امتحانای پایان ترمم که ریه هام عفونت کرد و به اصرار دکتر باید یک هفته بستری می شدم که آخر سر با کلی گریه زاری و التماس 5 روز بستریم کردن و اون پنج روز مثل پنج سال برام گذشت، واقعاً روزای بدی بود، هرگز دوست ندارم اون روزا تکرار بشه، شب و روز خوراکم گریه بود، حتی از یاد آوریش هم دلهره می گیرم.

اولین چیزی که از دانشگاه رفتنم به یادم میاد نگاه های ناجور و ترحم آمیز دیگران بود(مطمئنم هیچکس از ترحم خوشش نمیاد).

دفترچه دانشگاه دولتی رو هم گرفتم اما چون آبادان کارشناسی کامپیوتر نداشت دفترچه رو پس دادم، دانشگاه آزاد هم که هزینه اش واویلاست.

پس زندگی چه بود جز آهنگ یک نفس

موسیقی تبسم و غوغای زندگی

ای کاش می شد از گل آلاله کلبه ساخت

در آن نشست و رفت به دنیای زندگی

مفهوم زندگی نه به معنای بودن است

در یک گل است معنای زندگی

این همون شعریه که پایان انیمیشنم گذاشتم.