یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

اوایل دانشگاه با همه بچه های کلاس دوست بودم، دوست یعنی اینکه همشونو می شناختم، با همشون حرف می زدم، از همشون راجب درس سوال می پرسیدم و اونا هم منو می شناختن و بهم احترام می ذاشتن، خلاصه یه مدت که از شروع دانشگاه گذشت وضعیت بهتر شد، یعنی وضعیت روحیم بهتر شد یه جورایی پوستم کُلفت شده بود و دیگه برام مهم نبود که چرا اینجوری نگام می کنن، یا چرا بهم تَرحُم می کنن، یعنی دیگه مریضیم برای همه رو شده بود و کُل بچه های کامپیوتر می دونستن من مشکل قلبی دارم و کمکم می کردن، وسط کلاس که استاد آنتراک می داد اونا می رفتن سلف برام خوردنی می اوردن، توی پله ها کمکم می کردن، کیفمو می گرفتن و دیگه از اینکه دیگران مشکل منو می دونستن ناراحت نمی شدم، چون با گذشت زمان دیدم خیلیا شرایطشون بدتر از منه، ولی با این وجود دارن میان دانشگاه درس بخونن.

اینقدر آدمای بدتر از خودم دیدم که من پیششون آدم کاملاً سالمی به نظر می اومدم و با دیدن اونا خیلی به وضعیتم امیدوار شدم. حتی این ترمای آخر نابینا (روشندل) هم دیدم که می اومد دانشگاه درس بخونه.

دانشجوی معلول

قد کوتاه دیدم، قدبیش اندازه بُلند دیدم، کچل دیدم، قوزی دیدم، فلج دیدم، پیسه ای دیدم، ماه گرفتگی بدجور دیدم، حتی کسایی رو دیدم که حرف زدن درست و حسابی هم بلد نبودن و اونوقت من پیش مشکلاتِ همه ی اینا شاه بودم.

اما همه ی این چیزا نتیجه ی یه چیز بود، اینکه طرز فکرم تغییر کرده بود. منی که همیشه غصه ی قد کوتاهم رو می خوردم حالا اینقدر آدم های کوتاه تر از خودم دیدم که نسبت به تمام دخترایی که می دیدم من قد متوسط به حساب می اومدم.

روزای اول دانشگاه از اینکه با پسرا توی یه کلاس بشینم وحشت داشتم. وحشت از اینکه جلوشون ضایع بشم یا استاد بُلندم کنه واسه درس، نتونم درست و حسابی جواب بدم و آبروم بره، ولی کم کم عادت کردم، اما طول کشید.

هر ترم برای انتخاب واحد مجبور بودم با مامانم برم چون کلاسی که لیست دروس ارائه شده رو به دیوارش زده بودن طبقه همکف بود و "واحد آموزش" که دروس انتخابیت رو باید اونجا ثبت می کردی طبقه دوم، و من تا می خواستم از این پله ها بالا برم و برسم به آموزش که دروس انتخابیم رو ثبت کنم "تکمیلی" می خورد و دوباره باید می رفتم پایین و درسم رو تعویض می کردم و دوباره بالا، دوباره پایین......

همینطور و  این بود که دیگه جلو دخترا تابلو شده بودم و با یه لحن خاصی تیکه می پروندند که با مامانت اومدی!!! چرا که وضعیت منو درک نمی کردن.

و همیشه ی خدا هم شهرهای کوچیک دیر به پیشرفت می رسند، دو ترم مونده بود درسم تموم شه که خدا پدرِ تکنولوژی و علم فناوری اطلاعات و ارتباطات رو بیامرزه که "انتخاب واحد"، اینترنتی شد و بالاخره دانشگاه پُکیده ما (با عرض پوزش از ریاست دانشگاه) دارای سایت اینترنتی شد و من مجبور نبودم پله های دانشگاه رو بالا پایین برم، راحت پشت دستگاه می نشستم و انتخاب واحد می کردم.

البته به این راحتی هم که می گم نبود این یکی هم دردسرای خودشو داشت (همیشه یه جای کار باید بلنگه)؛

چون روز انتخاب واحد تعداد کاربران سایت بالا می رفت، و سرعت اینترنت هم قربونش برم عالی بود، از توی خونه و با خط دیال آپ (Dial Up) نمی شد انتخاب واحد کنی، چون سایت بالا نمی اومد و من مجبور بودم صبح الاطلوع بدو بدو برم کافی نِت، 3 ساعت تو صف طولانی کافی نِت وایسم تا نوبتم شه و تازه بعد از اینکه کلی علف زیر پاهام سبز می شد، وقتی وارد سایت دانشگاه می شدم به دلیل اینکه تایم انتخاب واحد رشته ما هنوز نرسیده بود برامون صفحه رو باز نمی کرد، که حتی بتونیم لیست دروس ارائه شده رو ببینیم و وقتی هم نوبتم می شد احتمال "تکمیل ظرفیت" وجود داشت و خلاصه من تا 48 ساعت قبل و بعد از انتخاب واحد استرس داشتم و کلاً نزدیک انتخاب واحد که می شد آرامشم از بین می رفت.آخ