یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

یادمه بابام همیشه برای داداش سومیم یه مجله می خرید به اسم مجله گل آقا اوایل که این مجله رو می خرید من هنوز مدرسه نمی رفتم و سواد خوندن نوشتن نداشتم، بعدها که مدرسه رفتم و خوندن نوشتن رو یاد گرفتم وقتی بابام برای داداشم مجله می اورد منم بعضی از مطلب هاش رو می خوندم و خوشم می اومد، بابامم که می دید  از این مجله استقبال می کنم و از خوندن مطالبش خوشم میاد منو بُرد همون مغازه ای که ازش مجله ها رو می خرید و به فروشنده معرفیم کرد.

مجله گل آقا

فروشنده دوست بابام بود، یه مغازه کوچیک داشت که لوازم التحریر می فروخت، اما بیشتر تو کار مجله بود و مغازه اش همیشه پر از مجله و روزنامه بود. اونجا که رفتم مجله بچه ها گل آقا رو بهم معرفی کرد که از مجله گل آقا ابعادش کوچکتر و مطالبش کودکانه تر بود، یعنی اگر مجله گل آقا برای بچه های دوره راهنمایی و دبیرستان مطلب می نوشت مجله بچه ها گل آقا برای بچه های دبستانی مطلب می نوشت و بابام هر هفته مجله بچه ها گل آقا رو برام می خرید و اکثر اوقات هم خودم رو می برد مغازه دوستش که مجله بخرم.

مجله بچه ها گل آقا

اون موقع اول دبستان بودم بزرگتر که شدم برادرم می گفت که پدر همین آقا که ازش مجله می خرم معلم زبان انگلیسیشونه و بعد هم از بابام شنیدم که اون آقا مغازه اش رو فروخت و از این شهر رفت ولی یه خاطره از اون آقا به یادم مونده که هیچوقت فراموش نمی کنم؛

یادمه هر وقت می رفتم مغازه اون آقا اولاً که خیلی منو تحویل می گرفت و از من خوشش می اومد و واقعاً خوشحال می شد از اینکه می دید من با وجود سن کمم اینقدر به خوندن مجله علاقه نشون می دم؛

یه بار وقتی از مغازه اش خارج شدیم همراه ما اومد تا نزدیک ماشین و موقعی که خواستم سوار ماشین بشم اومد نزدیکم و در گوشم به طوری که بابام هم نشنوه یواش گفت شما خیلی دختر خوبی هستی اگه یه روسری هم سرت کنی خیلی خوب تر می شی و منم یه سر تکون دادم که یعنی باشه و رفتم خونه و به مامانم گفتم که اینجوری گفته و مامانم هم گفت این آقا مذهبی هستن و اشکالی نداره من برات روسری می خرم و از این به بعد بپوش، و برام یه روسری خرید که خیلی خوب یادمه سفید بود و حاشیه ی صورتی داشت و روش عکس میکی موس بود و این اولین روسری من بود؛

ولی خوب اون موقع من کلاس اول دبستان بودم و هیچکدوم از بچه های همسنم برای بازار رفتن یا مهمونی روسری نمی پوشیدن و برای من هم حالت زیاد خوشایندی نداشت.

نه اینکه از روسری پوشیدن بدم بیاد نه اتفاقاً دوست داشتم روسری بپوشم ولی بعدها که بزرگتر شدم یخورده پشیمون شدم و حسرت خوردم چون اولاً من اون موقع به سن تکلیف نرسیده بودم که حجاب بر من واجب بشه و وقتی می دیدم دوستام یا بچه های مدرسه موقع بیرون رفتن موهاشونو درست می کنن و توش تِل، گُلِ سَر، یا گیره های رنگاوارنگ می زنن یه جورایی حسودیم می شد و به خودم می گفتم چرا اینقدر زود به حجاب در اومدم و چون دیگه از اول دبستان موقع بیرون رفتن روسری می پوشیدم و احیاناً ممکن بود معلم یا مدیر و یا بچه های مدرسه منو با روسری  دیده باشن، حالا به یکباره نمی تونستم حجابم رو بردارم و بدون روسری بیرون برم، از نظر خودم خیلی زشت می دونستم و اگه یه وقت کسی منو اینجوری می دید خیلی خجالت می کشیدم.

در واقع کسی هم مجبورم نکرده بود نه پدرم و نه مادرم اصراری برای پوشیدن روسری نداشتن و شاید اگه بدون روسری هم می رفتم بیرون چیزی بهم نمی گفتن ولی چون اون آقا بهم گفته بود که روسری بپوشی بهتره و دفعه بعد که اومدی مغازم با روسری ببینمت خوشحال می شم دیگه منم از اون روز به بعد همیشه موقع بیرون رفتن روسری می پوشیدم و دیگه نمی تونستم بی روسری ظاهر بشم، البته تا اول و دوم راهنمایی بدون مانتو و با تی شرت و شلوار لی (جین) بیرون می رفتم چون قد و قوارم کوچیک بود و زیاد جلب توجه نمی کردم و به خودم قبولونده بودم که چون ریزه میزه ام اشکال نداره با بلوز شلوار بیرون برم ولی خوب روسری رو نمی شد کاریش کرد یعنی نمی تونستم نپوشم، چون از اول دبستان با روسری دیده شده بودم نمی شد روسری رو کنار بذارم و همیشه غبطه می خورم که چرا زود روسری پوشیدن رو شروع کردم، کاش چند سال دیرتر محجبه شده بودم .

خلاصه ما به خواسته اون آقا دفعه بعد که رفتیم مغازش روسری پوشیدیم و طرف هم کلی ذوق کرد و اگه اشتباه نکنم یه مدادی ،تراشی، چیزی هم به ما جایزه داد که روسری پوشیدیم و این گل آقا خریدن ما ادامه پیدا کرد تا چند سال و وقتی که رفتم دبیرستان تازه فهمیدم که مجله گل آقا رو کیومرث صابری می نویسه و شخصیت های تو مجله ی بچه ها گل آقا همشون شخصیت های واقعی هستن و اون موقع که در مورد کیومرث صابری تو کتاب فارسی دبیرستان می خوندم این بنده خدا تازه به رحمت خدا رفته بود و من ناراحت بودم از اینکه خیلی دیر متوجه شدم که کسی که سال های بچگیم مجله اش رو می خوندم همین گل آقایی که تازه فوت کرده.

گل آقا_ کیومرث صابری

حالا که بحث گل آقا شد جالب اینم بگم که وقتی این مجله رو می خریدم تو یکی از شماره هاش نوشته بود که قراره برای مجله بچه ها گل آقا یه روز تولد انتخاب کنن و توی شماره ی بعدی دیدم روز 27 مرداد رو به عنوان روز تولد مجله انتخاب کردند و این برای من خیلی جالب بود چون دقیقاً روز تولد خودم بود و یخورده تعجب کردم که چرا این روز رو انتخاب کردند چون بیست و هفتم عدد جالبی نیست معمولاً تاریخ های اینجوری رو  رُند و سر راست انتخاب می کنن که تو ذهن همه بمونه و روز 27 مرداد یه ذره غیرعادی بود حداقل واسه من؛

و بعد تو همون شماره نوشته بودن کسانی که روز 27 مرداد به دنیا اومدن می تونن با فرستادن فتوکپی شناسنامشون به آدرس مجله یه خودکار با آرم گل آقا جایزه بگیرن که خوب البته من نفرستادم چون دردسر داشت و کی حوصله داشت بره اداره پست و کلی هزینه پستی بده برای ارسال یه فتوکپی شناسنامه که قراره یه خودکار واسم بفرستن (چون اون زمان هنوز خبری از فکس و ایمیل نبود) ولی بعداً که کیومرث صابری رو شناختم با خودم گفتم ای کاش خودکار مجله بچه ها گل آقا رو به یادگار گرفته بودم.

گل آقا

بــــــــله اینم از جریان محجبه شدن ما که به واسطه خرید مجله بچه ها گل آقا به حجاب در اومدیم و البته ناراضی هم نیستم فقط گاهی اوقات می گم کاش یکم دیرتر روسری پوشیدن رو شروع کرده بودم ولی در کل نه تأییدش می کنم و نه رَدش می کنم این نگرش منه و اون هم نگرش و نظر اون آقا بوده که من تو اون سن روسری بپوشم.