یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

یه وقتایی که به گذشته فکر می کنم می بینم زمان برای بعضی از آدما چقدر زود می گذره. همین چند سال پیش بود که سریال خانه سبز از شبکه دو پخش می شد. یادمه اون موقع ها کلاس چهارم بودم و خانه سبز چهارشنبه ها از شبکه دو پخش می شد.

سریال خانه سبز

چهارشنبه رو خیلی دوست داشتم چون روزای چهارشنبه زنگ ورزش داشتیم و من زنگ ورزش رو دوست داشتم، نه به خاطر ورزش کردن به این خاطر که زنگ ورزش برای من یه زنگ آزاد بود و توی این زنگ هر کار که دلم می خواست می کردم و چون زنگ ورزش آخرین زنگ کلاسی تو اون روز بود من همیشه 15دقیقه مونده به زنگ پایان مدرسه ،وسایلمو جمع می کردم و آماده می ایستادم دَم در خروجی حیاط مدرسه که تا زنگ به صدا در اومد بدوم بیرون و اگه احیاناً سرویس آقای نعیمی اومده بود برای خودم زود، جا (جای پنجره دار) بگیرم.

همونطور که گفتم شبای چهارشنبه سریال خانه سبز پخش می شد و من عاشق این سریال و شخصیت هاش بودم. الان هم هر از گاهی تلویزیون این سریال رو نشون می ده و خودم هم DVD بعضی از قسمت هاش رو دارم.

وقتی به این سریال نگاه می کنم می بینم بازیگرای سن بالاتری هم توی این سریال بازی می کنند ولی چرا از بین همه ی اونا خسرو شکیباییِ که الان دیگه بین ما نیست، البته خدا سایه داریوش اسد زاده رو از سر سینما و تلویزیون ما کم نکنه و خدا رحمت کنه حمیده خیرآبادی رو که همین چند وقت پیش به رحمت ایزدی پیوست، ولی آخه چرا خسرو شکیبایی، چرا زمان اینقدر زود برای اون به پایان رسید، چرا یهو بی خبر......، هیچکس حتی فکرش رو هم نمی کرد که خسرو شکیبایی اینقدر زود از بین ما بره، وقتی شنیدم تا یه هفته تو شوک بودم و فکر می کنم این شوک نه تنها برای من بلکه برای یه ملت اتفاق افتاد.

خسرو شکیبایی در سریال خانه سبز

یادش بخیر تیتراژ اول سریال که با صدای دلنشین خسرو شکیبایی شروع می شد: به نظر من خونه هر جایی می تونه باشه، می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه، می تونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچه ست باشه، می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه، می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه، می تونه به رنگ آجر، یا به رنگ شیشه و سنگ باشه، می تونه رنگ قرمز یا به رنگ.... ولی من یعنی بهتر بگم ما معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه، بلـــه سبز و همیشه سبز...... و بعد هم اون آهنگ فوق العاده زیبا که یه دنیا خاطره توش نهفته ست.

هنوز که هنوزه هر وقت این آهنگ رو می شنوم احساساتی می شم و یاد اون شبایی می افتم که این سریال از تلویزیون پخش می شد و من سعی می کردم تا قبل از پخش سریال همه مشقامو نوشته باشم که بشینم و با لذت، سریال خانه سبز رو تماشا کنم.

سریال خانه سبز

یادمه تیتراژ سریال رو حفظ بودم و همیشه برای خودم می خوندم و صفحه آخر کتاب و دفترام می نوشتمشون حتی اگه درست آهنگ رو بلد نبودم همونجوری غلط غلوط حفظ می کردم. همین چند وقت پیش مامانم یه نوار کاست پیدا کرد که روش صدای من و داداش کوچیکم ضبط شده بود. وقتی گذاشتمش توی دستگاه صدای خودمو شنیدم که داشتم تیتراژ پایانی سریال خانه سبز رو با تمام احساس می خوندم. خندم گرفت، اصولاً من از هر آهنگی که خوشم می اومد زود حفظ می کردم و گوشه کتاب دفترام می نوشتمش و دائماً برای خودم می خوندم.

خسرو شکیبایی عزیز یادت بخیر، خیلی زود رفتی این رسمش نبود، من که هیچوقت فکر نمی کنم دیگه بین ما نیستی، یعنی هیچ کس باور نمی کنه، همش فکر می کنم از بازیگری فاصله گرفتی، خیلی دلم می خواست از نزدیک ببینمت و یا حداقل توی مراسمت حضور داشته باشم، همین چند وقت پیش برای سومین سالگرد رفتنت تا کرج اومدم ولی هرکار کردم نشد بیام دیدنت، انگار قسمت نبود و اتفاقاً برای خودمم بهتر شد که نیومدم سر مزارت، بذار اینجوری تو خیالم فکر کنم پیش مایی و هنوز زنده ای و  واقعاً هم همینطوره، تو تا ابد تو قلب و خاطره ی ما زنده ای عمو خسرو نازنین..... (البته عمو خسرو لقبیِ که اهالی سینما و تلویزیون، خسرو شکیبایی رو با این اسم خطاب می کردند).

یادش گرامیسبز سبزم ریشه دارم، من درختی استوارم، سبز سبزم ریشه دارم، در زمستان هم بهارم، شور و عشق و شادیم را، از خدایم هدیه دارم، هر چه هستم هر چه باشم، چشمه ام پاکم زلالم....