یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

من از سرما خاطره های خوشایندی ندارم شاید به همین دلیل هم باشه که از سرما بیزارم. توی اکثر عکس های بچگیمم لباس گرم اونم دوتا دوتا تنمه، آخه به دلیل اینکه زود مریض می شدم و کارم به بیمارستان می کشید همیشه مامانم خوب می پوشوندم.

آبادان_ محله بریم جنوبی_ اولین خونه ای که تو آبادان ساکن شدیم، اون موقع هنوز باغش رو صفا نداده بودیم_ اینجا فکر کنم 5 ساله بودم، تیپمو نگاه مثلاً گارد گرفتم.

کوچیک که بودم یه کافشن صورتی داشتم که برام یخورده بزرگ بود (آخه مامانم اکثر اوقات لباس رو یکمی بزرگ تر از سایزمون می خرید چون می گفت رشد می کنید و زود براتون کوچیک می شه اما اینطوری می تونید تا چند سال از یه لباس استفاده کنید)، وقتی این کافشنو می پوشیدم احساس سنگینی می کردم ولی در عوض گرم و نرم بود و در ضمن جیب هم داشت تا دستامو گرم نگه داره. یه عکس با اون کافشن دارم که قشنگ مشخصه برام بزرگه، وقتی به اون عکس نگاه می کنم خندم می گیره و با خودم می گم انگار نقش یه چوب لباسی رو برای کافشنم ایفا می کنم.

کافشن صورتی بچگیام که برام بزرگ بود ولی در عوض توش خیلی گرم بود.

کلاس اول دبستان که بودم یه روز زمستونی که این کافشن تنم بود زنگ تفریح از کلاس میام بیرون و چون می ترسیدم کیفمو بدزدن اون کیف سنگین رو همراه با همه ی وسایل توش انداختم پشت کولم و اومدم تو حیاط مدرسه.

همونطور که گفتم وقتی کافشنمو می پوشیدم احساس سنگینی می کردم حالا اضافه بر کافشن، کیف مدرسه هم رو کولم سنگینی می کرد. خلاصه یه لحظه خواستم از سکویی که کلاس ها رو از حیاط جدا می کنه بیام پایین که یکدفعه کنترل از دستم خارج شد و نتونستم تحمل کنم، همین که پای راستم رو از سکو بلند کردم تعادلم به هم خورد و از یک سمت افتادم زمین، اما خوب هیچیم نشد چون کافشن به حدی پُف دار و حجیم بود که نقش ضربه گیر رو تو اون لحظه داشت.

فقط چون چند ساعت قبلش بارندگی شده بود و آب از ناودونای حیاط مدرسه داخل حوضچه های باریک کنار سکو جمع شده بود باعث شد کافشن خوشکلم گِلی بشه، بیشتر به خاطر گِلی شدن کافشنم و ضایع شدن جلوی بچه ها بود که گریم گرفت.

ناظم مدرسه که سال بعدش معلم کلاس دومم شد خیلی هوامو داشت، سریع اومد طرفم، بلندم کرد و بُرد یه گوشه حیاط نشوندم و با کمک چندتا از بچه ها گِل هایی که به کافشنم چسبیده بود رو پاک کرد و بهم تذکر داد که دیگه زنگ تفریح کیفت رو ننداز رو کولت که احساس سنگینی کنی (بیچاره نمی دونست که ایراد کار از جای دیگه ست، کیف یه طرف قضیه بود مشکل اصلی کافشنم بوده).

کافشن صورتی بچگیام، این عروسکم همون عروسک آناهیتایی که 4سالگی  وقتی پاهامو عمل کردم، مامانم برام خرید.