یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

هفته ی گذشته وسط اردیبهشت ماه توی آبادان بارون شدیدی گرفت به طوری که احساس می کردی چله ی زمستونه و این از اون اتفاقات نادر بود که این موقع از سال آبادان بارون بیاد.

البته بارون شدید همراه با خاک، آسمون از خاک، نارنجی شده بود ولی در عوض شُرشُر بارون می بارید، وقتی نفس می کشیدی توی حلقت پُر از خاک می شد و نَمِ حاصل از بارون اون خاک رو تبدیل به گِل می کرد طوری که انگار توی گلوت گِل چسبیده؛

گرد و خاک

از شانس بد همون روز جایی قرار داشتم و مجبور بودم توی اون هوا از خونه بیرون برم اما از قضا اون کسی که باهاش قرار داشتم هم به خاطر بدی هوا نیومده بود و دفترش رو تعطیل کرده بود، به همین خاطر مجبور شدم به خونه برگردم؛

تو این فاصله به خیال اینکه هوا بهتر می شه یه چرخی تو خیابونا زدم ولی انگار اون روز شانس با من یار نبود و همینطور که خیابونا رو طی می کردم هوا بدتر و بدتر می شد.

مغازه ها داشتن تعطیل می کردن، مردم هر چه سریعتر می رفتن خونه هاشون و تعداد ماشین ها هم کم و کمتر می شد و همینجور مقوا و پلاستیک دستفروش ها بود که توی هوا معلق بود ، منم تو این وضعیت چاره ای نداشتم جز اینکه با بابام تماس بگیرم تا از این سونامی خاک نجاتم بده.

گرد و خاک در آبادان

این وسط یه لحظه چشمم به بچه ای خورد که با اینکه هوا گرم بود ولی خیلی پوشونده بودنش و توی اردیبهشت ماه کلاه پشمی و بارونی تنش کرده بودن، با تعجب از مامانم پرسیدم چرا اینو اینقدر پوشوندن، مامانمم گفت به خاطر بارون پوشوندنش که سرما نخوره، راستش خودمم عین یه موش آب کشیده شده بودم و کم مونده بود سرما بخورم، تمام مانتو و شال و موهام خیس شده بود و پاچه های شلوارمم گِلی، و حقیقتاً منم سردم شده بود و تا رسیدم خونه فوراً سوئی شِرتَم رو از کمد در اوردم و تنم کردم و یه جورایی به اون بچه حق دادم که کلاه پشمی بپوشه، البته اینو بگم که من تقریباً کل سال لباس گرم تنمه و خیلی خیلی سرمایی هستم. همین که یه باد کولر مستقیم بهم بخوره لرزم می گیره، راستش اصلاً زمستونو دوست ندارم و از هوای سرد متنفرم، حاضرم تو گرمای 40 درجه شُرشُر عرق بریزم اما در معرض هوای سرد قرار نگیرم.

گرد و خاک

دانشگاه که می رفتم زمستونا بیرون رفتن از خونه خیلی واسم سخت بود و سریع خودمو به نزدیک ترین بخاری دم دست می رسوندم یا اینکه به محیط های در بسته پناه می بردم (مثلاً تاکسی یا اتاق حراست دانشگاه یا کلاس، کتابخونه، سلف سرویس....)، لباس های گرم هم گرمم نمی کنه اگه 5تا لباسم رو هم بپوشم بازم وقتی تو هوای سرد باشم اذیت می شم و به دلیل مشکل قلبی که دارم نفس کشیدن برام سخت می شه و زود ناخن ها و لبم کبود می شه و به همین خاطر اکثر اوقات کُل زمستون و حتی پاییز جلوی دهنم ماسک می زنم که هوای سرد وارد ریه هام نشه (هر چند که خیلی وقتا به خاطر ماسک زدن متلک های زیادی می شنیدم ولی به دلیل شرایط خاصی که داشتم مجبور بودم حرف ها و زخم زبون آدمای نادون رو تحمل کنم. مثلاً می گفتن هوا به این خوبی چرا ماسک زدی، و من نمی تونستم بگم هوا واسه تو خوبه برای من سرده).

البته من لباسای زمستونه رو خیلی دوست دارم چون قشنگ اند و برای ما که تو یه مملکت اسلامی زندگی می کنیم پوشش بهتر و راحت تری داره به عنوان مثال یه عِشاب (شِنل) میندازی رو دوشت و اینجوری هم به جای مانتو می تونی ازش استفاده کنی (چون تقریباً کل بالاتنه و دستاتو می پوشونه) و هم داخلش خیلی گرمه. ولی با همه ی این اوصاف تابستونو بیشتر دوست دارم چون اصولاً از هوای گرم خوشم میاد، بعضیا بهم میگن مثه گنجیشک می مونی اما فکر نکنم گنجیشک هم اینقدر مثل من سرمایی باشه.