یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

سال سوم دبستان به دلیل داشتن صدای خوب در قرائت قرآن عضو ستاد اقامه ی نماز شدم (یعنی مدرسه خودش منو عضو کرد) و همیشه خوندن قرآن سر صف صبحگاهی با من بود اما بعد از یه مدت کسای دیگه هم پیدا شدن که قرآن خوندنشون خوب بود و گاهی اوقات اونا جای من می خوندن و شیفت ظهر که بودیم، اذان گفتن تو نمازخونه ی مدرسه با من بود.

من این کار رو یه تفریح می دونستم و صرفاً به این خاطر سر صف یا توی نماز خونه قرآن و اذان می خوندم چون صدام خوب بود. نه اینکه بخوام قُمپُز در کنم یا اینکه بگم ما هم بلدیم اما بعضی ها انگار واسه رو کم کنی یا چه می دونم کلاس و از این حرفا می اومدن جز ستاد اقامه ی نماز یا بسیج و یا فرزانگان می شدن. اما من یکی به کل در طول دوران تحصیلم یکبار هم عضو بسیج نشدم، نمی دونم چرا، ولی فکر کنم به خاطر راهپیمایی های زیادی که بسیجیا رو می بردن بود آخه من تو راه رفتن خیلی تنبل بودم.

این قرآن خوندن و اذان گفتن ادامه پیدا کرد تا اینکه تابستون 78 وقتی مدرسه ها تعطیل شد، شنیدم که روابط عمومی پالایشگاه مسابقات قرآن برگزار می کنه، شاید سالهای قبل هم همچین مسابقاتی برگزار می شده ولی من خبر نداشتم.

خلاصه چون خونمون دقیقاً روبروی مسجد بود و همیشه صدای اذان رو می شنیدم، از روی همون صدا شروع کردم به تمرین کردن برای اینکه کسی صدامو نشنوه می رفتم پشت خونه و واسه خودم اذان می گفتم.

گذشت تا روز مسابقه، خودم صبح زود از خواب بلند شدم و لباس پوشیدم و راه افتادم، هر چی مامانم گفت نرو دختر گم می شی یا تو تاکسی می دزدنت (آخه اون موقع کلاس پنجم بودم و تنهایی جایی نمی رفتم)، گوشم بدهکار این حرفا نبود.

از خونه زدم بیرون و راهی شدم، فکر می کنم بابام رسوندم و اسمم رو واسه رشته اذان نوشت، وقتی وارد روابط عمومی پالایشگاه شدم، مسئول اونجا منو به طرف سالنی که مسابقه اونجا برگزار می شد راهنمایی کرد، در رو که باز کردم دیدم حدوداً 10، 20تا خانم با چادرای مشکی روی صندلی نشستن و منتظرن که تست بدن، 3 تا خانم هم به عنوان داور مسابقه پشت میز نشسته بودن، یکی از داورا معلم قرآن کلاس سوم دبستانم بود که تا منو دید شناخت. منم رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر شدم تا صدام بزنن؛

وقتی نوبت به شرکت کنندگان رشته ی اذان رسید، تو رده ی سنی من هیچ کس نبود و تنها شرکت کننده رشته ی اذان خردسالان من بودم، منم رفتم کنار میز داورا ایستادم و شروع کردم به اذان گفتن، وقتی تمام شد همه برام اون صلوات معروفو خوندن: "اللهم صلی و صلم وزید وبارک علی رسول الله و آله الاطهر"، و مسابقه تموم شد و برگشتم خونه و یکی دو هفته منتظر موندم تا نتایج مسابقات اعلام بشه؛

در طول همین مدت به کلاسهایی که از طرف روابط عمومی توی مسجد روبروی خونمون برگزار می شد می رفتم، که یه روز مسئول روابط عمومی اومد مسجد و گفت برنده ی مسابقه ی اذان شدی و برای مرحله ی دوم باید بری تهران.... من که اصلاً فکر نمی کردم این مسابقه چند مرحله ایه باشه (فکر می کردم هر کی تو این مسابقه برنده بشه یه هدیه ای همینطوری از طرف پالایشگاه بهش می دن)، از خوشحالی پَر در اوردم و سریع رفتم خونه و به مامانم گفتم و مامانمم که اصلاً فکر نمی کرد برنده بشم خیلی خوشحال شد. بعد از چند روز بهم اطلاع دادن که باید آماده بشی بری تهران....

چون زیر 12 سال بودم باید با یه همراه می رفتم، اما به من نگفتن که می تونی یه همراه با خودت بیاری.

خلاصه بابا و مامانم تا روابط عمومی منو رسوندن و ازشون خداحافظی کردم و از اونجا با مینی بوسی که برامون گرفته بودن رفتیم فرودگاه، مامانم منو دستِ همسرِ مسئول روابط عمومی که خودش جز شرکت کننده ها بود سپرد و گفت که مشکل قلبی داره، وقتی رفتیم جلوی در خروجی فرودگاه که سوار هواپیما بشیم مسئول پرواز به مسئول گروه ما گیر داد که من زیر 12 سال هستم و حتماً باید مادر یا پدرم همراهم باشه، به هر مکافاتی بود راضیش کردن تا گذاشت سوار شیم.

سوار هواپیما که شدم تمام بدنم شروع به یخ زدن کرد، خانمی که مواظبم بود دستمو گرفت و تا لحظه ای که هواپیما اوج گرفت همینطور می لرزیدم و زیر لب دعا می خوندم، دست خودم نبود هر موقع سوار هواپیما می شم لحظه ی اوج گرفتن، اکسیژن کم میارم و کلاً از هواپیما وحشت دارم.

رسیدیم تهران رفتیم یه هتل دور افتاده که بیشتر شبیه مسافر خونه بود و آسانسور نداشت، اتاقی هم که به ما داده بودن طبقه ی چهارم بود و باید کلی پله رو بالا می رفتیم، منم که قلبم خراب بود، می مُردم تا برسم به اتاقمون. من و همون خانمه و یه دختر خانم دیگه به اسم زهرا توی یه اتاق بودیم و سه تا دختر خانم دیگه که هم گروه ما بودن تو اتاق روبروییمون رفتن. تو حیاط هتل یه پارک کوچیک بود که عصرا می رفتم اونجا تاب بازی می کردم، یه کتاب هم بهم داده بودن که باید اونو می خوندم و امتیاز کتبی مسابقه از این کتاب کسب می شد.

روز مسابقه رسید، وقتی وارد سالن خواهران شدم دیدم همه ی بچه های همسن و سال من با ماماناشون اومدن و ازشون که می پرسیدم می گفتن مادرمون به عنوان همراه باهامون اومده، فقط من بودم که تنها اومده بودم. تو رشته ی اذان به غیر از من چندتا دختر دیگه هم از شهر های مختلف شرکت کرده بودن.

مسابقه که تموم شد یکی از دخترا اومد طرفم گفت اسمت مژگانه، گفتم آره گفت فکر کنم نفر اول مسابقه ی اذان تو شدی، چون تو برگه ی داورا اسم تو رو نفر اول رشته ی اذان نوشته بودن، من خیلی تعجب نکردم چون یه جورایی خودم فهمیده بودم، آخه نه تنها از نظر من بلکه از نظر همه، صدای من خیلی بهتر از اون چندتای دیگه بود.

به آبادان که برگشتیم توی فرودگاه مسئول روابط عمومی اسم کسایی که تو مسابقه برنده شده بودنو گفت و گفت انشاالله این چند نفر رو در مشهد خواهیم دید.

بعد از یه مدت هم برای مسابقه ی نهایی بُردنمون مشهد و من این دفعه همراه مامانم رفتم و چون تنبلی کردم و کتابچه ی مربوط به آزمون کتبی اذان رو نخوندم از امتحان کتبی امتیاز خوبی نیاوردم و به خاطر همین، نفر دوم مسابقات شدم وگرنه خداییش صدام خیلی بهتر از نفر اول بود، نفر اول از شهر اراک بود، نفر سوم هم از شاهرود شرکت کرده بود که اتفاقاً با نفر سوم خیلی رفیق شده بودم (هر روز می رفتیم تو باغ همون جایی که مسابقه برگزار می شد از درخت گردو می کندیم و می خوردیم) خیلی سفر خوبی بود یادش بخیر، آخر سر هم روز اختتامیه یه نیم سکه همراه با لوح تقدیر با امضای رئیس کل ستاد اقامۀ نماز کشور و یه ساعت رو میزی و یه خودکار با آرم مسابقات سراسری قرآن بهم هدیه دادن.

این هم لوح تقدیر و هدایایی که از مسابقات سراسری قرآن در سال 1378 دریافت کردم.

جاهای دیدنی هم رفتیم هر چند که تو مشهد دیدنی تر از حرم امام رضا وجود نداره اما خوب شاندیز مشهد اسمیه، با گروه رفتیم شاندیز که تقریباً خارج از شهر بود ناهار خوردیم، جاتون خالی یه سینی اوردن اندازه دیش ماهواره، داخلش یه ظرف زیتون پرورده، یه ظرف کَره محلی، یه ظرف ترشی و 7_8، 10تا سیخ کباب دنده که هر سیخش به بلندی قد من بود، باور کنید اغراق نمی کنم، یه دونه سیخش به راحتی یه آدم گرسنه رو سیر می کرد نهایتش خیلی شکمو بودی دوتا سیخ کفایت می کرد و تا چندین ساعت کاملا سیر بودی؛

خیلی جای خوش آب و هوایی بود، حوض آبی که وسط باغ بود از خنکی هوا آبش تگری (یخ) شده بود و من با بچه های همسن و سالم مسابقه می گذاشتیم که کی بیشتر دستش رو تو آب یخ نگه می داره، اونقدر دستمون رو تو آب حوض نگه می داشتیم که بی حس می شد........چه دورانی بود، چقدر زود گذشت، یه وقتایی با خودم می گم کاش می شد به اون سالهای زندگیم برگردم، ای روزگار....؛افسوس

منی که نفر دوم مسابقه اذان بودم، حالا نماز خوندن یادم نمیاد، همیشه تو مدرسه واسه بچه ها قرآن می خوندم ولی الان دو خط قرآن واسه دل خودم نمی خونم، مسجد جفت خونمون بود حوصلم نمی شد برم مسجد، حالا هم که از پیش مسجد بار کردیم و رفتیم  یه جای دیگه و نشد که امسال شبای احیا تو این مجلس حضور داشته باشم.......، غیر مستقیم بهم گفت تو لیاقت نداری.ناراحت

از همه ی اینا می فهمم که خدا دیگه دوستم نداره یا شایدم باهام قهر کرده، می فهمم که خدا رو فراموش کردم، می فهمم که ایمان و اراده ام رو از دست دادم. این روزا کارم شده ناامیدی، از همه چیز و همه کس شاکیم، بیشتر اوقات گریه می کنم و دلم می خواد برگردم به دوران بچیگیم، به زمانی که تو مسابقات قرآن شرکت کردم.

تو یه جا از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" می گه: گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملاً به میزان ایمان ما مربوطه. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همان اندازه برای تو وجود داره. هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری، وجود و حضور او برای تو بیشتر می شه.

کتاب روی ماه خداوند را ببوس نوشته مصطفی مستور

خدایا کمکم کن دوباره پیدات کنم، دلم می خواد مثه بچگیم دوباره به خدای خودم نزدیک بشم، دلم واسه اون موقع های خودم تنگ شده، دلم می خواد برگردم دوران مدرسه و با صدای بلند واسه بچه های توی نمازخونه اذان بگم، دلم می خواد برگردم اون دوران و سر صف صبحگاهی واسشون قرآن بخونم، دلم میخواد........گریه

بعد از اون سفر دیگه نرفتم مشهد یعنی قسمت نشده، وقتی یک سالم بود با بابابزرگم اینا رفتیم، 11 سالگی هم برای مسابقات قرآن رفتم و حالا 10 سال بیشتره که نرفتم پابوس امام رضا، امیدوارم قسمت بشه و امسال برم.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا  مشهد_ اینجا یک سالمه

 

و اما خواب عجیبی که دیدم، مشهد که رفته بودیم مامانم هر روز می رفت زیارت و منم باهاش می رفتم اما هیچ وقت نتونستم دستمو به ضریح امام رضا برسونم و چون مشکل قلبی هم داشتم مامانم می ترسید ببرتم وسط جمعیت آخه خیلی هُل می دادن و می ترسید زیر دست و پاها لِه شم. یکی از شبا فکر می کنم شب آخری بود که مشهد بودیم مامانم صبح زود با چند تا از خانم های گروه رفته بودن زیارت و منم تو هتل خواب بودم.... خواب دیدم حرم امام رضا خالیه خالیه هیچ کس حتی خادم ها هم نیستند، رفتم جلو دیدم دور تا دور ضریح امام رضا یه پارچه ی سفید پیچیدن، همین که دستمو بالا اوردم ضریح امام رضا رو بگیرم یهو یه دست غیبی از زیر پارچه ی سفید دستمو محکم گرفت، پشت پارچه رو نگاه کردم هیچ دستی رو ندیم،فقط اون قسمت از پارچه شکل دست بود و من که خیلی ترسیده بودم سریع از خواب پریدم دیدم ساعت 5 صبحه و توی اتاق تنهام..... و اینکه بالاخره دستم به ضریح امام رضا رسید اگر چه در خواب...فرشتهلبخند

شبیه خوابی که دیدم

چند وقت پیش داشتم رادیو گوش می دادم، گوینده داشت می گفت وقتی تو حرم امام رضا هستی یه آرامش عجیبی پیدا می کنی اونقدر که احساس خواب آلودگی بهت دست می ده، با خودم آخرین سفرم به مشهد رو مرور کردم و یادم افتاد که این حالت برای منم به وجود اومده.

یادم افتاد یه بار دم غروب وقتی با مامانم رفته بودیم زیارت مامانم کیفشو که توش مقداری پول هم بود پیش من گذاشت و منو یه گوشه ی حرم نشوند و خودش رفت زیارت؛ منم از ترس اینکه کیف مامانمو ندزدن اونو گذاشتم پشت کمرم و محکم بهش تکیه دادم و خیره شدم به یه بچه ی کوچولویی که روبروم نشسته بود، همینطور که به بچهه زُل زده بودم چشمام سنگین شد و هر کار می کردم که چشمامو باز نگه دارم نمی شد و خلاصه به یه خواب شیرینی فرو رفتم که هیچوقت تو عمرم همچین خوابی رو مزه نکرده بودم.... چسبیداااا!

مشهد_مسابقات سراسری قرآن_ مرداد ماه 78_ این عکس رو از دوست خوبم آمنه گرفتم که اون سال  با ما همسفر بود.  مشهد_مسابقات سراسری قرآن_ مرداد ماه 78_ این عکس رو از دوست خوبم آمنه گرفتم که اون سال  با ما همسفر بود.

متأسفانه من از اون سفر خاطره انگیز هیچ عکسی ندارم و این دو عکس رو هم از آلبوم یکی از دوستانم که همون سال با ما همسفر بود، گرفتم ولی یادم هست که دختر خانمی به اسم زهرا عباسی با ما هم گروه بودن که از ما عکس های زیادی گرفتن اما متأسفانه به دلایل مختلف بعد از اون سفر دیگه ایشون رو ندیدم و ازشون بی خبرم اما خوب یادم هست که وقتی اسم من رو برای مسابقه صدا زدن این خانم از من عکس گرفت، همینطور موقع اهدا جوایز و ناهار شاندیز که رفتیم.

خواستم به وسیله این وبلاگ و این صفحه از کسانی که از خانم زهرا عباسی خبر دارند تقاضا کنم، نشانی از ایشان در اختیارم قرار دهند، آخرین اطلاعی که از این خانم دارم اینه که خرمشهر زندگی می کنند و یک پسر دارند.

با یادی از زهرا، آمنه، سارا، فاطمه