یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

دوم دبیرستان که بودم یکی از کلاس ها یه پنجره داشت که مشرف بود به پشت بام مدرسه و این پنجره حفاظ نداشت فقط چندتا میله بهش جوش داده بودن که فاصله ی یکی از میله ها زیاد بود و من راحت ازش رد می شدم؛ یه بار زنگ تفریح از بین میله ها رد شدم و رفتم اونطرف که در واقع پشت بام مدرسه بود و وایسادم و حیاط دبستان پسرانه که دقیقاً چسبیده بود به مدرسه ما رو تماشا کردم و بعد هم نشستم لب بومِ مدرسه و تغذیه می خوردم و حیاط مدرسه خودمون و بچه ها رو تماشا می کردم.

تو حال خودم بودم که یه دفعه سرو کله ناظممون پیدا شد و عین مامان های غُر غُرو  و با لحن جیغ جیغو گفت: فلانی...... خدا نکُشَتت تو رفتی اون بالا چیکار؟!؟! و منم سریع برگشتم تو کلاس و خودمو بین بچه ها گم و گور کردم.

نمی دونید چه حالی می داد بچه هارو از اون بالا نگاه کنی و تمام حرکاتشون رو زیر نظر بگیری. وقتی لبه ی پشت بوم مدرسه نشسته بودم یاد شعر گنجیشکک اشی مشی افتاده بودم، با اون جثه ام بی شباهت هم نبودم به گنجیشکک اشی مشی ولی الان چی؛ اون موقع اگه از یه فاصله 10 سانتی رد می شدم الان از یه فاصله  20_30 سانتی هم فکر نکنم بتونم رد شم مخصوصاً از وقتی که دیگه دانشگاه نمی رم و خونه نشین شدم چاق تر هم شدم.

یه بار هم با یکی از بچه های کلاس شوخی شوخی دعوامون شد و من یه لنگه از کفششو برداشتم و توی راهرو مدرسه هِی می چرخیدم و بهش نمی دادمش و بعد هم انداختمش وسط راه پله، که از شانس بدِ من صاف افتاد جلوی پای همون ناظم غُرغُرو و بد عُنُق و اونم بهش خیلی برخورد و ناراحت شد و با عصبانیت کفش رو برداشت بُرد دفتر، حالا من موندم و اون دختر بیچاره با یه لنگه کفش؛ بالاخره به هر مصیبتی بود رفتم دفتر و کلی معذرت خواهی کردم که به خدا ما قصد توهین به شما رو نداشتیم و از این حرفا تا بالاخص کفش رو پس داد... حالا بگو کفش کجا بود از بس که کفشه بوی گند می داد انداخته بودش توی سطل زباله ی دفتر........  منم تو دلم خدا رو شکر می کردم و با خودم می گفتم خدایا شُکرت، اگه لنگه کفش خورده بود تو سر ناظم چه خاکی به سرم می ریختم، بازم جای شُکرش باقی بود.

**********************************************

سال سوم دبیرستان زنگ تفریح با دوتا از بچه های کلاس سوار موتور بابای مدرسه شدیم و عکس گرفتیم و بعد که عکس ها رو چاپ کردم و بُردم مدرسه نشون بچه ها بدم، مأمور بازرسی کیف ها ( دقت داشته باشید که کیف هامونو می گشتن) آ لبوم رو ازم گرفت و تحویل ناظم داد. ناظم هم عکسا رو برده بود توی دفتر مدرسه و به تمام معلم ها و معاون و مدیر نشون داده بود (کم مونده بود به بابای مدرسه هم نشون بده) و خلاصه کُلی بهمون خندیدن و واسمون دست گرفتن و اینکه وقتی معلم اومد سر کلاس با صدای بلند جلو همه ی بچه ها بهم گفت: فلانی آخه موتور بابای مدرسه فیل شهربازیه که سوارش شدی؛ و بچه ها زدن زیر خنده و من حسابی ضایع شدم و از حرص داشتم می ترکیدم، خواستم بهش بگم توی اون عکس به غیر از من دو نفر دیگه هم سوار موتورند آخه تو فقط من بیچاره رو دیدی؟؟؟


سال سوم دبیرستان_موتور بابای مدرسه