یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

یادمه یه پُل کوچیک بین جوب جلوی خونه ی ما و بتول اینا بود که همیشه آقای نعیمی به این پُل می گفت پُل صراط ، و چون خونه هامون جفت هم بود آقای نعیمی دقیقاً جلوی همین پُل، ما رو پیاده می کرد که دعوامون نشه. هر چند که پُل به خونه ی بتول اینا نزدیکتر بود (البته فقط چند قدم نزدیکتر).

پُل بین خونۀ ما و بتول اینا که آقای نعیمی بهش می گفت پُل صراط

فقط آقای نعیمی بود که ما رو جلوی درب خونه هامون پیاده می کرد اگه یه روز یکی دیگه جای آقای نعیمی ما رو می رسوند مصیبت داشتیم. یا سر کوچه (نرسیده به خونه هامون) پیادمون می کرد یا 100 متر بالاتر از خونه پیاده می کرد، وقتی هم اعتراض می کردیم می گفت من که وظیفه ندارم شما رو تک تک جلوی در خونتون پیاده کنم، این چند قدمو خودتون برید.... آی حرص می خوردم از این حرف؛ آخه چند قدم که نبود!!! چند صد متر بود... ما هم خسته از مدرسه بر می گشتیم دیگه حوصله پیاده روی نداشتیم که.