یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

کلاس دوم دبستان بودم که از محله بریم جنوبی بار کردیم و رفتیم بربم شمالی و چون کمی از مدرسه دورتر شده بودم باید با سرویس می رفتم مدرسه. یه روز که بابام اومد دنبالم ببرم خونه از راننده ها پرسید که کدوم اتوبوس به مسیر خونه ی ما می خوره و مشخص شد راننده ای که از مسیر بریم شمالی می ره اسمش آقای نعیمیه، و از اون روز به بعد من هر روز با آقای نعیمی مدرسه می رفتم.

آقای نعیمی خیلی مرد مهربون و خوش اخلاقی بود، و با اینکه سرویس ما یکی از شلوغ ترین سرویس های مدارس بود ولی آقای نعیمی هیچوقت عصبانی نمی شد و اصلاً بد خُلقی نمی کرد.

آقای نعیمی بچه نداشت یادمه اکثر اوقات پسر همسایشون "علی" رو با خودش میاورد تو اتوبوس و براش کلی خوردنی می خرید و قربون صدقه اش می رفت و خلاصه خیلی هواشو داشت.

اتوبوس آقای نعیمی خیلی شلوغ بود، همیشه همه تو هم می چَپیدن، جای سوزن انداختن نبود، اکه وسطِ راهرو اتوبوس می ایستادی، موقع پیاده شدن مصیبت داشتی، باید پرِس می شدی تا بتونی از بین جمعیت دربیای، وقتی از اتوبوس پیاده می شدی انگار از بند، رها شده بودی. من همیشه عاشق صندلی ردیف دوم بودم،آخه پنجره داشت، همه ی بچه ها عاشق جای پنجره دار بودن، همیشه بر سر جای پنجره دار دعوا بود.


یادمه وقتی اتوبوس آقای نعیمی می اومد جلو در مدرسه، یه عالمه بچه به طرف اتوبوس حمله می بُردن و سریع تمام صندلی ها رو می گرفتن، همیشه آقای نعیمی از این ترس داشت که مبادا پای بچه ها بره زیر تایر اتوبوس، آخه بچه ها مهلت نمی دادن که اتوبوس بایسته، همینطور که اتوبوس در حال حرکت بود دنبالش می دویدن و از پنجره های اتوبوس به بچه های شیفت مخالف که می خواستن پیاده بشن کیفاشونو می دادن تا براشون جا بگیرن؛

خیلی کم پیش می اومد که من جا گیرم بیاد، آخه مشکل قلبی که داشتم باعث می شد که نتونم سریع بدوم و بپرم بالا و واسه خودم جا بگیرم، تازشم اگه سریع می رفتم جلو در اتوبوس می ایستادم، اینقد این بچه عربای وحشی هُل می دادن که زیر دست و پا لِه می شدم.

یه بار واسه یه دختر شیفت راهنمایی که شیفت مخالف ما بود و می خواست سوار اتوبوس آقای نعیمی بشه جا گرفتم و اینطوری باهام دوست شد و هر از گاهی که منو می دید واسم جا می گرفت؛

یه بار کیفمو از پنجره اتوبوس بهش دادم که برام جا بگیره (جای پنجره دار) وقتی اومدم، دیدم یه کیف دیگه هم جفت کیفه منه، کیف رو انداختم اونطرف و خودم نشستم جفت پنجره، وقتی صاحب کیف اومد با عصبانیت گفت اینجا جای منه، منم گفتم نخیر اینجا جای منه، خلاصه یه دعوا و درگیری بین ما به پا شد که نگو، کار به گیس و گیس کِشی کشید، اینقد تو سرو کله هم زدیم که نگو .

یکی هم نبود ما دوتا رو از هم جدا کنه، بقیه بچه ها همینطور مارو نگاه می کردن، حالا اون دختره هم نمی کرد جفت من روی صندلی ای که خالی بود بشینه، والله من راضی بودم جفتم بشینه ولی می گفت اِلا و بِلّا جفت پنجره جای منه، آخر اینقدر زور گفت که حرصمو در اورد، منم دست کردم توی موهاش و تِل توی سرشو در اوردم، و گفتم الان تِلِت رو از پنجره میندازم بیرون و تلِش رو زیر صندلی قایم کردم، بیچاره گریه افتاد، اینقد گریه کرد که نگو (چقد من نامرد بودما، یکی نبود بگه مرض بگیری خوب حالا بذار این بدبخت بشینه جفت پنجره).

چیکار می کردم، منم بچه بودم دیگه، حالا بعد از هرگز، یه جای پنجره دار گیرم اومده بود دلم نمی خواست از دستش بدم، هیچی دیگه با گریه کیفشو برداشت و رفت، البته تِلِشو بهش دادم. نمی دونید چه کِیفی داشت جای پنجره دار، سرمو از پنجره بیرون می اوردم، باد می خورد تو سرو صورتم، حال می داد ها، مخصوصاً اگه تابستونم بود که دیگه بهتر، خیس عرق بودیم، باد خنک می زد تو صورتمون حالمون حسابی جا می اومد. گاهی اوقات هم پیش می اومد که بتول جا می گرفت ولی کلاً من و بتول توی جا گرفتن تنبل بودیم و اکثر اوقات سر پا می ایستادیم.

ولی خداییش آقای نعیمی همیشه هوای منو داشت هیچوقت نمی ذاشت بین بچه ها  لِه شم یا می ذاشت جفت خودش یعنی پیش درب راننده بایستم یا جلو پیشخون اتوبوس می ایستادم، یعنی طوری نبود که بهم فشار بیاد.

من و آقای نعیمی راننده سرویس مدارس_ وقتی سرویس خیلی شلوغ بود اینجا می ایستادم که بین جمعیت لِه نشم.

اصلاً با آقای نعیمی رو دروایسی نداشتم، مثل بابام دوسش داشتم خیلی مرد باحالی بود اگه چیزی تو اتوبوس جا می ذاشتم نگرانش نبودم چون مطمئن بودم آقای نعیمی برام نگهش می داره، یادم میاد یه بار مامانم برای تغذیه زنگ تفریح یه ظرف آش رشته گذاشته بود که من ظرفشو توی سرویس آقای نعیمی جا گذاشتم ولی روز بعد آقای نعیمی ظرف رو بهم داد.

یا یه وقتایی که دیر می رفتم سر ایستگاه چندتا بوق می زد که من متوجه بشم و سریع برسم به اتوبوس. یه بار نرفتم مدرسه، بعد از ظهر همون روز وقتی آقای نعیمی از دم در خونمون رد شد من توی باغ ایستاده بودم و شنیدم که آقای نعیمی داشت منو صدا می کرد و می گفت مژگان، مژگان هستش.... بنده خدا فکر می کرد از اتوبوس جا موندم. اسم تک تک بچه ها رو بلد بود از دم در خونه ی هر کدوم از بچه ها که رد می شد توی اتوبوس صداش می زد که پیاده بشه.