یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

4_ 5 سالم که بود یه چکمه بنفش داشتم که اولین چکمه ای بود که برام خریده بودن و همیشه زمستونا می پوشیدمش. یکمی رنگ و رو رفته بود ولی دوستش داشتم یعنی در واقع چون رنگش بنفش بود خیلی ازش خوشم نمی اومد(آخه از رنگ بنفش بدم میاد) ولی در کل چکمه کوچولو و  قشنگی بود.

چکمه لاستیکی_ مال من بنفش روشن بودیه روز زمستون بارون شدیدی باریده بود و چون چکمه رو بیرون جلوی پادری انداخته بودم خیس و پُر از آب شده بود، اومدم چکمه رو بپوشم همین که پامو کردم توش علاوه بر اینکه جورابم خیس شد احساس کردم یه چیزی زیر پام تکون خورد، اول توجهی بهش نکردم اومدم بایستم سر پا دیدم تکون زیر پام بیشتر شد، فوراً چکمه رو از پاهام در اوردم که دیدم یه قورباغه نسبتاً بزرگ از توی چکمم پرید بیرون، وحشت کردم، چِندشم شد، اَیــــییی پام رو گذاشته بودم رو قورباغه، با خودم گفتم خوب شد نشسته ای چکمه رو پام کردم اگه می ایستادم سر پا قورباغه بیچاره له شده بود.

یه بار دیگه هم داشتم توی باغ خونمون قدم می زدم دم غروب بود و مامانم تازه باغ رو آبپاشی کرده بود، توی باغ خونه ی ما هم که همیشه پُر از جَک و جونورایی مثه قورباغه و مارمولک و جیرجیرک و ملخ و..... است. همینطور که داشتم راه می رفتم یه قورباغه هم از روبرو داشت تند تند می جهید می اومد سمت من، یهو بی هوا پرید روی دمپایی ای که پای من بود، اصلاً انتظار همچین چیزی رو نداشتم فکر می کردم راهشو کج می کنه می پره تو باغچه، ولی انگار قورباغه بیچاره هم فکرش به چیزی مشغول بوده و نمی دونسته داره کجا می ره. تو اون لحظه اصلاً نمی دونستم باید چکار کنم، نمی دونستم پام رو شوت کنم، دمپایی رو پرتاب کنم، یا با اون یکی پام قورباغه رو لگد کنم، مونده بودم چکار کنم، تنها کاری که کردم این بود که یه جیغ کوچولو کشیدم و قورباغه بدبخت هم که انگار از کارش شرمنده شده بود با احترام، زود از روی دمپاییم پرید پایین و رفت سمت باغچه، ولی حسابی شوکه شدم.

یادش بخیر با بتول (دختر همسایمون) که می رفتیم دوچرخه سواری همیشه جنازه های خشک شده و پرس شده قورباغه ها رو کف آسفالت می دیدیم و با تایر چرخ از روشون رد می شدیم (از روی جنازه هاشونا نه خودشون چون اولاً جرأتشو نداشتیم دوماً چندش آور بود)، یا بعضی وقت ها که بابام می خواست ماشینشو از توی پارکینگ در بیاره تا دنده عقب می گرفت یکی دوتا قورباغه رو (سهواً نه عمداً) زیر می کرد و قورباغه ها عین چاپ برگردون می چسبیدن به زمین.

خونه ی چهارصدی ها که زندگی می کردیم داداش سومیم کوچیک که بود با قورباغه ها ترقه بازی می کرد، دم غروب که می شد یه مشت قورباغه از توی باغ جمع می کرد، به روی کمر مینداختشون زمین و محکم با دمپایی می کوبید روی شکمشون و وقتی می ترکیدن صدای ترقه می دادن، مامانم می گه وقتی می رفتم توی حیاط می دیدم یه عالمه جنازۀ قورباغه کف حیاط خشک شده و علتش رو هم نمی دونسته، که نگو این آقا با این قورباغه های بخت برگشته تفریح می کرده، این هم یه نوع تفریحه دیگه!!!!!

یه جنایت دیگه که علیه این قورباغه ها می شد این بود که پسر عموم داداشامو اغفال می کرد که قورباغه ها رو زنده به گور کنن، می بردشون توی باغ یه قورباغه گیر می اورد با سُرنگ هوا (یا هر چیز دیگه، آب، سِرُم نمکی) می کشید و می زد توی کمر قورباغه ها؛ این یکی رو با چشم خودم دیدم و تا عمر دارم یادم نمی ره، وقتی سرنگ  رو فرو کرد تو کمر قورباغه، کمرش فرو رفت و در دم مُرد....وَیــــــیییی، خیلی وحشتناک بود. آخه چجوری دلش می اومد اینکارو کنه من حتی دلم نمیاد روش پا بذارم، یا مثلاً این خارجیا چجوری قورباغه می خورن،اَه ه ه، حتی فکر خوردنش هم چندش آوره.