یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

یادمه یه بار آب کف درست کردیم و حباب می ساختیم می فرستادیم هوا.

بین خونه ی ما و بتول اینا دیوار نبود قبلاً هم گفته بودم به جای دیوار فنس کشیدن یعنی همه ی خونه های شرکتی آبادان اینجورین. من به بتول تلفن زدم گفتم آب کف درست کن بیا توی باغ، حباب بازی کنیم، منم میام دوتایی حباب می فرستیم هوا، حباب هر کی بالاتر رفت اون بَرنده ست و دوتایی از ساعت 4 بعد از ظهر تا 6 و 7 همینجور حباب فرستادیم هوا.... اون از توی باغ خونشون منم از توی باغ خونه ی خودمون، حباب های هردومون تقریباً یه اندازه بالا می رفت اما خداییش خیلی کیف داد.....

حباب

می شه گفت اکثر اوقات تابستونامونو همینجوری می گذروندیم، یا استخر می رفتیم یا دوچرخه سواری می کردیم یا با گچ رو زمین نقاشی می کشیدیم یا الکی خودمونو با ساختن بادبادک سر کاری سرگرم می کردیم(رجوع شود به page قبلی). گاهی اوقات هم به خونه ی همدیگه می رفتیم و بازی های فکری می کردیم مثل سرخپوست کوچولو یا افسانه جنگجویان یا مِنچ و مارپله بازی می کردیم.

راز جنگل_ یکی از بازی های فکری که اون موقع ها زیاد بازی می کردیم.

البته اینا همه پیشنهادهای من بود و بازی های فکری هم مال داداشم بود که می بُردم خونه ی بتول اینا و بتول هم از بازی کردن با اونا (مخصوصاً افسانه جنگجویان) کُلی کِیف می کرد و از این بازی ها استقبال می کرد. بعد از یه مدت که منچ بازی می کردیم، بتول رفت یه منچ باحال خرید که مُدرن تر بود اما زیادی سرو صدا می کرد.... منچش اینطوری بود که دیگه مثه قدیم تاس رو نمی گرفتی تو دستت تکون بدی بعد رها کنی که یه عدد بیاد، اینجور بود که تاسش توی یه محفظه ی شیشه ای دایره شکل وسط صفحه ی منچ محصور شده بود و تو با فشار دادن اون محفظه ی شیشه ای باعث پَرش تاس می شدی و تاس توی اون می چرخید و بعد از چند ثانیه که می ایستاد یه عددو بهت نشون می داد.... باحال بود اما خیلی تق و توق می کرد.

یه بازیِ جالب دیگه هم بتول داشت، من اوایل فکر می کردم این بازی اختراعی خودشونه، بتول می گفت این بازی رو وقتی داداشهاش کوچیک بودن بازی می کردن... اینجوری بود که یه گونی بود که روش دو قسمت کشیده بودن، درست یادم نیست 7 یا 6تا دایره سمت راست گونی کشیده بودن، 6تا دایره هم سمت چپ، یه مقدار سنگ هم در اختیارت قرار می دادن باید از اولین خونه شروع می کردی توی هر دایره یه سنگ می ذاشتی تا سنگای تو دستت تموم شن به همین ترتیب نفر مقابلت هم بازی می کرد، وقتی به آخرین سنگِ توی دستت می رسیدی و اونو توی خونه ای می ذاشتی که هیچ سنگی درونش نبود اما خونه ی روبروش پُر از سنگ بود تمام سنگای خونه ی روبرویی مال تو می شد، بازی همینطور ادامه پیدا می کرد تا زمانی که سنگهای یکی از بازیکنا تموم شه، در آخر هر کس سنگهای بیشتری جمع کرده بود برنده می شد..... بازی بدی نبود من از این بازی خوشم می اومد اکثر وقتا که می رفتم  پیش بتول دوست داشتم اینو بازی کنیم اما خود بتول خیلی علاقه ای به این بازی نداشت فقط نمی دونم اسمش چی بود، شِویزه (Sheveyzeh)، اِشوِیزه (Eshveyzeh)، یه چیزی تو همین مایه ها بود، درست یادم نیست آخه خیلی اسم سختی داشت.

دقیقاً همین شکلی بود ولی من اسم فارسیش رو نمی دونم_ بتول اینا به زبان خودشون بهش می گفتن شویزه