یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

بچه که بودم کارهای احمقانه زیاد انجام می دادم و جالب بود که خودم هم می دونستم کارم احمقانست اما بازم انجامش می دادم و دوست داشتم همه چیز رو امتحان کنم.

مثلاً یادم میاد سه چهار ساله که بودم یه روز یه وانت خورده شن تو کوچه، جلو در خونه مهشید اینا خالی کرده بودن و من کنجکاو شده بودم که شن چه مزه ایه؟!؟! خوب مسلماً یه بچه سه چهار ساله می فهمه شن خوردنی نیست اما من با اینکه می دونستم خر هم شن نمی خوره ولی دوست داشتم مزه شن رو بچشم و این شد که با اعتماد بنفس کامل رفتم از تپه ای که جلو خونه مهشیداینا بود یه ذره شن تو مشتم گرفتم و گذاشتم رو زبونم.....هیچ مزه ای نداشت فقط زیر دندون سفت و ناخوش بود!!! بله این یکی از اون کارای احمقانم بود.

خورده شن

یه حماقت دیگه اینکه (فکر می کنم اینم مربوط به همون سه سالگیم می شه) یه روز رفتم کنار جوب جلوی خونمون ایستادم و می خواستم از عرض جوب بپرم و با وجود اینکه می دونستم پاهام اونقدر بلند نیست که بتونم عرض نسبتاً پهن جوب رو رد کنم اما باز این ریسک رو کردم و از جوب پریدم....... و پریدن همانا و افتادن توی جوب لجنی و پر از قورباغه هم همانا؛ اون موقع هم که جوب ها مثه الان خشک و کم آب نبودن، تا نصفه پر از آب لجن و قورباقه و وزغ بود و وقتی که افتادم توی جوب بیشتر از قورباغه های گُنده می ترسیدم و البته از کثیف شدن چون می دونستم بعدش چه چیزی یعنی چه مجازاتی در انتظارمه که خوب همینطور هم شد؛ وقتی افتادم تو جوب شروع کردم به گریه کردن و با صدای بلند کمک خواستم، یادمه اون روز پسر عموم هم خونمون بود و بلند بلند داد می زدم امیر.....سعید..... که یه دفعه از پشت شمشادهای خونمون سایۀ دو نفرو دیدم که از در خونه پریدن بیرون و بدو بدو اومدن منو از تو جوب در اوردن و تحویل مامانم دادن، مامانمم کلی عصبانی شد و دعوام کرد و یه کتک حسابی هم نوش جان کردم و فوراً به حمام تبعید شدم و خیلی خوب یادمه مامانم تا اونجایی که زور داشت منو زیر شیر آب لیف زد که پوست بدنم ساب رفت و همچنین موهامو نیز به همین طریق اینقدر چنگ زد، چنگ زد که احساس می کردم الان موهام از سرم کنده می شه.....آآآآیییییییی هنوز وقتی یادم می افته دردم می گیره آخه موهام خیلی پُرپشت بود و شستنش سخت بود. تا من باشم دیگه هوس ریسک کردن و پریدن از جوب به سرم نزنه که اینجوری ضایع بشم.


یه کار احمقانه دیگه هم کردم که خیلی حماقت بزرگی بوده و یخورده خجالت می کشم بگم چون اون موقع کلاس سوم دبستان بودم و انجام این کار از من بعید بوده، اما بازم امتحانش کردم، اینکه یه چهارپایه نسبتاً بلند گوشه حیاط داشتیم که یه روز بر حسب اتفاق زیر بند رخت گذاشته بودیمش، من یه دفعه به سرم زد که از چهارپایه بالا برم و به بند رخت آویزون شم و از اونجایی که بند رخت تقریباً دو متر با زمین فاصله داشت و قد منم کوتاه بود می شه گفت ارتفاعی که چند ثانیه درش معلق بودم نسبتاً زیاد بود و این شد که من چهار پنج ثانیه عین میمون به بند رخت آویزون شدم و مثل گهواره عقب جلو رفتم که چشمتون روز بد نبینه بند رخت (آلومینیومی) همراه با میخ طویله ای که به دیوار کوبیده بودیم از جا کنده شد و من تالاپّی خوردم زمین به طوری که صدای مهیبی داد که مامانم که توی خونه بود صدای زمین خوردنم رو شنید و واقعاً خدا بهم رحم کرد که دست و پا یا سرم نشکست یا بدتر مُخم داغون نشد، شایدم آسیب دیده باشه، صد در صد مُخم تکون خورده وگرنه آدم عاقل که همچین حرکاتی ازش سر نمی زنه.