یادی از گذشته

دوست عزیز لطفا برای خواندن مطالب اصلی این وبلاگ به صفحات وبلاگ (لینک های کِنار page) مراجعه کنید.با تشکر

وقتی 4_ 5 ساله بودم یه روز که مامانم توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود و همزمان داشت رادیو گوش می داد، شنید که مسئولین اداره بهداشت آبادان، امروز برای دادن قطره فلج اطفال به کودکان، پرستارانی به مناطق مسکونی می فرستند تا بچه هاتونو واکسینه کنند. من هم تا اینو شنیدم به نظرم چیز جالبی رسید و با کنجکاوی پرسیدم یعنی می خوان چه کارم کنند و مامانم گفت که یه نفر میاد و یه قطره توی دهنت می چکونه، پرسیدم قطره ای که می ریزن تو دهنم تلخه و مامانم گفت نه، هیچ مزه ای نمی ده مثل آب می مونه؛ با این تفاسیر، خیلی سریع و بدون معطلی رفتم توی باغ و روی تاب منتظر اومدن مأموران بهداشت شدم، یکی نبود بگه آخه آی کیو اولاً مگه بهداشت پشت در خونتونه که به این سرعت بیان دوماً این که مگه تو کُل آبادان فقط خونه ی شماست که یه بچه مثل تو داره که باید واکسینه می شده، خلاصه من صبورانه به انتظار نشستم، دو سه ساعت اول به سرعت گذشت اما همین که نزدیک ظهر شد مامانم صدام کرد که بیا تو، ولی من نمی خواستم برم تو خونه و همچنان قرص و محکم روی تاب منتظر نشسته بودم آخه دوست داشتم وقتی پرستارای بهداشت میان بهم قطره بدن من توی باغ باشم و اومدَنشون رو ببینم، یه جورایی انگار می خواستم شَهامتم رو نشون بدم و بهشون بفهمونم که من نمی ترسم و گریه نمی کنم. بد نیست اینجا به این اشاره کنم که از همون 4_5 سالگی به بعد هیچوقت برای آمپول زدن گریه نمی کردم و وقتی می رفتم آمپول بزنم پرستارا منو تحسین می کردن که با اینکه خیلی کوچیک بودم ولی برای آمپول زدن اصلاً گریه نمی کردم، هنوز که هنوزه هم آمپول رو دوست دارم و اصلاً ازش نمی ترسم و به شدت آمپول رو به قرص و شربت یا هر مدل داروی دیگه ای ترجیح می دم، البته نسبت به هوای توی سُرنگ خیلی حساسم و گاهی اوقات به پرستاری که می خواد آمپولم بزنه هم گیر می دم و مثلاً می گم توی سُرنگ هواست، حتی اگه اون پرستار 40سال تو کار آمپول زدن باشه!!!

القصه، وقت نهار شد و من همچنان منتظر بودم و داخل خونه نرفتم، آفتاب به شدت تو سرم می تابید، حوصلم واقعاً سر رفته بود و خسته شده بودم اما کم نمی اوردم تا آخر تسلیم شدم و رفتم تو خونه، نهار خوردم و بعد از یکی دوساعت دوباره اومدم روی قالب های سیمانی کنار دیوار که به شکل نیمکت چیده بودیمش نشستم و انتظار رو از سر گرفتم و به خورشید نگاه می کردم (که البته کار بس احمقانه و خطرناکی بود) هر چند نمی تونستم مستقیم بهش نگاه کنم و هِی از چشمام آب می اومد اما سعی می کردم بتونم توپ وسط خورشید که اندازه توپ پینگ پونگ بود رو ببینم، که یکی دوبار تونستم اما غافل از اینکه شدیداً به چشمام آسیب رسونده بودم، عصر شد و من همچنان منتظر نوشدارو (منظورم همون قطره فلج اطفال) بودم. عصر که شد داداشام هم اومدن توی باغ و یه خورده تاب بازی کردیم و به این بهانه زمان برای من زودتر گذشت، آفتاب غروب کرد ولی خبری از پرستاران بهداشت نشد، بابام از سر کار برگشت و با تعجب پرسید چرا تو تاب نشستی و مامانم گفت از صبح تا حالا منتظر مأمورای بهداشته که بیان و قطره فلج اطفال بهش بدن. دیگه هوا کاملاً تاریک شده بود و صدای قور قوره قورباغه ها از تو جوب شنیده می شد که سرانجام لحظه موعود فرا رسید........ دریـــــــی ریــــــــی ریــــــــی......... بالاخره سر و کلۀ دوتا خانم سفید پوشِ خوشرو  تو کوچه پیدا شد و دیدم با یه کُلمن توی دست یکیشون جلوی در خونه سبز شدن؛ از خوشحالی پَر در اوردم طوری که می خواستم خودمو پَرت کنم تو بغل پرستارا، به هر حال خودمو کنترل کردم و عین یه دختر خوب و مؤدب زود رفتم جلو و سلام کردم و مشتاقانه دهنم رو برای نوشیدن شربت شهادت (ببخشید قطره فلج اطفال) باز کردم و اون خانما لطف کردن و از توی کلمن به اون بزرگی با قطره چکونشون یه قطره ناقابل (قدری که منم سهیم باشم و بی نصیب نمونم) تو حَلقم چکوندند؛ همونجور که مامانم گفته بود هیچ مزه ای نمی داد.

اون شب من با خیال راحت و در کمال خوشحالی سرم رو بالش گذاشتم چون بعد از یک روز انتظار طاقت فرسا بالاخره قطره فلج اطفالم رو خوردم.